تبدیل

پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۶ @ ۱۸:۱۵

آدمی چون عاقله
به شاخ نیازی نداره
البته یادم هست
که ما مستعد تبدیلیم!

حسین پناهی (ره)


 

حافظ و یزید

شنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۶ @ ۱۸:۴۵

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها/ که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

این بیت خواجه حافظ شیرازی که مطلع دیوانش هم هست را، بارها و بارها شنیده‌ایم. گرچه شاید همچنان ندانیم که این «ادر کاسا و ناولها» دیگر معنی‌اش چیست که این وسط بی‌هوا سبز شده! خوب برای خودم می‌گویم که این مصرع اول این‌طوری است:
اَدِر: بچرخان
کَاًسا: جام
ناوِلها: دستت را دراز کن و آنرا [جام شراب را] بده
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها: هان ای ساقی جامی به گردش درآور و آن را [به من] دِه
خوب مفهوم مصرع دومش را هم که همه اوستا هستند. اما من نمی‌خواهم راجع به مفهوم کل بیت اینجا بحث کنم. آنچه مورد مناقشه و جنگ و جدل هم هست، این نیست. دعوا سر این است که مصرع اول بیت منسوب به یزید بن معاویه (۲۸-۶۴ ه.ق)، خلیفه دوم اموی است!
شاید همانطور که می دانید یزید کلا آدم عیاش و خوشگذرانی بوده و مثل اکثر اعراب طبع شعری هم داشته۱ . از او دیوانی هم برجا مانده و منتشر هم شده است.
البته با وجود در دسترس بودن کلیات منسوب به یزید، کسی متوجه این تشابه نشده بود تا اینکه یک آقایی به‌نام سوری، که ترک هست و شرحی هم بر دیوان حافظ نوشته، این بیت را در حاشیه بیت اول حافظ آورد۲. این بیت منسوب به اوست:
انا المسموم و ما عندی بتــریاق و لا راقی /ادر کاســـــا و ناولـــها الا یا ایها الساقی

یک شعری هم منسوب به اهالی شیراز است که ادوارد براون در کتاب خودش آورده۳ به این مضمون:
خواجه حافظ را شبی دیدم به خواب / گفتم ای در فضل و دانش بی‌همال
از چه بستی بر خود این شعر یزید / با وجود این‌همه فضل و کمال
گفت واقف نیستی زاین مسئله / مال کافر هست بر مومن حلال

شعری هم از کاتبی نیشابوری در دست هست که می‌گوید:
عجب در حیرتم از خواجه حافظ / به نوعی کش خرد زان عاجز آید
چه حکمت دید در شعر یزید او / که در دیوان نخست از وی سراید
اگر چه مال کافر بر مسلمان / حلال است و در او قیلی نشاید
ولی از شیر عیبی بس عظیم است / که لقمه از دهان سگ رباید

همین یک مصراع باعث شد تا جرقه جدل بر سر اشعار حافظ زده شود. زرین‌کوب در این باره میگوید:
«هر چند ممکن هست این مصرع تضمین گونه‌ای از یک شعر عربی باشد اما انتساب آن به یزید دشواری‌ها دارد.»۴
گمانه زنی زرین‌کوب که می‌گوید شاید این مصرع در اصل عربی باشد، درست است. امیر خسرو دهلوی که یک قرن پیشتر از حافظ می زیسته در شعر خود آورده:
شراب لعل باشد قوت جانها، قوّت دلها / الا یا ایها الساقی ادر کاساً و ناولها

اقبال لاهوری نیز در شعری می سراید:
دل گیتی انا المسموم انا السموم فریادش / خرد نالان که ما عندی به تریاق و لاراقی۵

خود حافظ هم در بیتی استفاده از لغات و اشعار ادبی را گوشزد می‌کند و می‌گوید::
اگرچه عرض هنر پیش یار بی‌ادبیست / زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست

علامه قزوینی اما به‌همین قانع نشد و در یک مقاله ۱۰ صفحه ای به رد انتساب این شعر به‌حافظ پرداخت، فهرست مفصلی از کتاب هایی که مظان یافتن شعر یزید بوده یاد کرد و گفت که در آنها نشانی از این ابیات نیست. قزوینی حدس زد که مسلمانان متعصب ترک معاصر سودی این حکایت را ساخته اند [یعنی شعر را به یزید و سپس تضمین آنرا به حافظ نسبت داده اند] تا خوانندگان حافظ را نسبت به او بدبین سازند.۶
علامه قزوینی هم درست می‌گفت. در دیوان یزید که در ۶۴ صفحه به‌چاپ رسیده است۷، نه در بخش اول که اشعار قطعی یزید است، و نه در بخش دوم که اشعار منسوب به یزید را شامل می شود، هیچ کجا چنین شعری دیده نمی‌شود.
بهاالدین خرمشاهی، حافظ‌پژوه، هم به‌استناد مقاله‌ی قزوینی انتساب شعر به یزید را رد می کند.۸

اما در پایان با توجه به‌تمامی اظهارنظرهای موافقان انتساب شعر به یزید ، از مطهری۹ و شهریار۱۰ گرفته تا مخالفان نظیر خرمشاهی،زرین کوب، غنی و قزوینی، به نظر می رسد حدس علامه قزوینی از همه درست تر باشد:
«این بیت منسوب به یزید هم از حیث وزن و هم قافیه و طرز ادا و بالاخره از حیث استعمال بعضی از عین همان تعبیرات و کلمات از روی غزل سعدی ساخته شده و سازنده بیت از آن غزل الهام گرفته.»
سعدی چنین می گوید:
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی / به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی
اخلایی و احبابی ذروا من حبه مابی / مریض العشق لا یبری و لا یشکو الی الراقی
قم املا واسقنی کاسا ودع ما فیه مسموما / اما انت الذی تسقی فعین السم تریاقی

به‌هرحال جدا از این مشاجره‌های کلامی٬ شعر حافظ همچنان در زمره بی‌بدیل ترین اشعار تاریخ ایران به‌شمار می‌رود و جالب اینجا که در حضور حافظ، سعدی، فردوسی، مولانا٬ نظامی و…، میدانید روز ملی شعر به‌نام چه‌کسی نام‌گذاری شده است؟
بله! ۲۷ شهریور ماه، سالروز مرگ شهریار، روز ملی شعر!
زیاد تعجب نکنید. در جمهوری اسلامی ایران هرچیزی امکان‌پذیر است!

نویسنده مهمان: پویا

توضیح گناهکار: این مقاله رو آقای پویا به‌مناسبت ۲۰ مهر (روز بزرگداشت حافظ) واسم فرستاد.


۱- تاریخ ادبی ایران، ادوارد براون،ج۱،دوره اموی ۶۶۱-۷۴۹ ٬ “خصلت و منش یزید”
۲- شرح سودی بر حافظ، ج۱، ص۱
۳- تاریخ ادبی ایران، ادوارد براون،ج۱، دوره اموی ۶۶۱-۷۴۹،”نفرتی که ایرانیان از نام یزید دارند”
۴- از کوچه رندان، عبدالحسین زرین‌کوب، انتشارات امیرکبیر،ص۶۲
۵- دیوان اقبال لاهوری، زبور عجم، بخش اول، شماره ۲۳ ٬ “در این محفل که کار او گذشت از باده و ساقی”
۶- مجله یادگار، سال اول، شماره ۹
۷- شعرُ یزیدبن معاویة بن ابی سفیان جَمَعَه و حَقَّقَه صلاح الدین منجّد، دار الکتاب الجدید، بیروت لبنان، ۱۹۸۲/
۸- حافظ نامه،شرح الفاظ ” اعلام”، بهاءالدین خرمشاهی، بخش اول، انتشارات سروش، ص۹۰-۹۱
۹- عرفان حافظ؛ مجموع ۵ کنفرانس سال ۱۳۵۰ در دانشکدهء الهیات و معارف دانشگاه تهران، چاپ ۲۲، ص۳۸
۱۰- حافظ به روایت شهریار، به اهتمام ابوالفضل علی محمدی، دکتر حسن ذوالفقاری، نشر چشمه، چاپ اول، ۱۳۸۱،ص۷۴


 

مرداب ِ رابطه

دوشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۶ @ ۰۹:۱۴

مرداب
مرداب رابطه
آسمان محزون
صندلی‌های زنگ‌زده
***
صندلی‌ها هم
بعد از تو
زانوی غم بغل گرفته‌اند


 

به عنوان یک بختیاری به یعقوب یادعلی افتخار می‌کنم

یکشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۶ @ ۰۴:۴۶

آقای یعقوب یادعلی٬ داستان‌نویس٬ اسفند ماه سال گذشته به جرم توهین به قوم لر در داستان‌هایش دو ماه بازداشت و در اردیبهشت ماه امسال آزاد شده بود. اول شهریور ماه هم دادگاه محاکمه‌ش به‌صورت غیرحضوری برگزار شد.

گویا یادعلی تو یکی از داستان‌هاش به‌نام «آداب بی‌قراری» که سال ۸۳ چاپ شده و به چاپ دوم هم رسیده٬ از زن لری روایت می‌کنه که با فردی به‌جز شوهرش روابطی خاص داره! و از نظر آقایونه شاکی پرونده٬ این «توهین به قوم لر» محسوب می‌شه.

به نقل از بی‌بی‌سی فارسی:

یادعلی در مورد علت به وجود آمدن این وضعیت می گوید: “چند نفر از همکاران من در صدا و سیمای یاسوج به دلایل شخصی بخشی از این کتاب‌های مرا کپی گرفتند و اول در اداره و سپس در شهر پخش کردند، آن هم با این ادعا که من در نوشته‌هایم به یک قومیت و البته به شخصیت زن ایلیاتی توهین کرده‌ام. به همین خاطر نهادهای مربوطه نسبت به این موضوع حساس شدند و بعد از چند جلسه بازجویی یک قرار بازداشت موقت دوماهه برای من صادر شد.”

خب تقریبن روشن شد که این موضوع بر اساس مشکلات و خصومت‌های شخصی پیش اومده اما جدای از این٬ دو تا بحث هست که باید مطرح کنم.

بحث اول؛ بر همه واضحه که داستان٬ زاده‌ی تخیل هست و با مقاله و روزنامه (و در کل مستندات) فرق داره و هر چیزی توی داستان وجود داشت صرفن دال بر واقعیتش نیست.

بحث دوم؛ آیا لرها معصوم هستن؟ یعنی لرها هیچ کار خلاف قانون و شرع رو تابه‌حال انجام ندادن؟ آیا در طول تاریخ هیچ زن لری نبوده که به همسرش خیانت کنه؟

متاسفانه تو کشور ما نویسنده‌ها٬ فیلم‌سازها و.. جرات ندارن یه «شخصیت بد» رو در یک جایگاه اجتماعی معلوم قرار بدن٬ توی یه فیلم یه پزشک خائن از آب در میاد٬ جامعه پزشکی کشور ۶۰تا اعتراض‌نامه می‌نویسه٬ یه وکیل جاسوس بیگانه نشون داده می‌شه٬ کانون وکلا شروع به تکذیب می‌کنه و می‌خواد پدر فیلم‌ساز رو دربیاره و…
حالا هم که نوبت به داستان‌نویس‌ها رسیده! آخه این چه وضعیه؟! ملت حتا تخیلشون رو هم باید سانسور کنن؟ یا داستان‌هاشونو در مورد ناکجاآباد بنویسن؟ بابا اینا داستانه٬ فیلمه٬ واقعیت نیست! چرا درک نمی‌کنین؟!

من خودم یه لر بختیاری هستم و نه تنها با یادعلی و داستان‌هایش هیچ مشکلی ندارم٬ بلکه به اون افتخار هم می‌کنم٬ مگه ما توی کل جمعیت لر کشور چندتا داستان‌نویس در سطح یادعلی داریم که اینطوری باهاش برخورد می‌کنیم؟
کتاب «آداب بی ‌قراری» برنده جایزه بهترین رمان از بنیاد گلشیری و همچنین جایزه یلدا شده.

مرتبط:
نامه سرگشاده نویسندگان در اعتراض به پیگرد یادعلی
یعقوب یادعلی را فراموش نکنیم
داراب افسر بختیاری و یعقوب یادعلی - آزادنویس
صیغه محرمیت برای موجودات مریخی - خورشید خانم
از خوابگرد یک - دو
یادعلی: معترضان آثار مرا نخوانده‌اند
برگزاری اولین جلسه دادگاه یعقوب یادعلی


 

ماه٬ تو٬ من

یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۶ @ ۲۳:۰۸

از ماه
فقط نور

از تو
فقط یاد

با من
هم‌بسـتر


 

ایستاده‌گی

چهارشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۶ @ ۱۰:۰۸


رو به آسمان
ایستاده بر آرمان
درخت!


 

امروز ۱۴ مرداد است

یکشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۶ @ ۱۶:۵۷

ما بدهکاریم،
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت میخواهم چندم مرداد است؟
و نگفتیم.
چون‌که مرداد،
گورعشق گل خونرنگ دل ما بوده است!

امروز ۱۴ مرداد٬ «روز همبسته‌گی وبلاگ‌نویسان با دانشجویان دربند» نام گرفته است.

امروز ۱۴ مرداد٬ صد و یکمین سالگرد انقلاب مشروطه در ایران است.

امروز ۱۴ مرداد٬ سالروز وفات حسین پناهی است.

پانوشت: شعر از مرحوم حسین پناهی از طریق پوتین.


 

رویاهایم…

سه شنبه ۲ مرداد ۱۳۸۶ @ ۰۴:۱۳

حتا
رویاهایم
مرا تسکین نمی‌بخشند

شاعر: محفوظ!


 

نیستی آزاد در ایران ِ ویران ای قلم

دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۶ @ ۱۸:۲۶

داشتم دیوان شعر «نسیم شمال» رو می‌خوندم که مربوط به دوران مشروطه‌ست٬ شعرهای خیلی جالبی داشت٬ اکثر شعرها به زبان عامیانه سروده شدن و محتوای اجتماعی-سیاسی دارن. قسمت‌هایی از یکی از اشعار بلندش رو انتخاب کردم تا شما هم تو این کسب‌فیض سهیم باشین:

ای قلم چو شهسواران خویش را جولان مده
گر که جولان می‌دهی در صفحه‌ی تهران مده
ور به تهران می‌دهی در پیش این و آن مده
هر چه می‌بینی بزن بر طاق نیسان ای قلم

نیستی آزاد در ایرانِ ویران ای قلم

ای قلم تا می‌توانی در قلمدان صبر کن
یوسف‌آسا سال‌ها در کنج زندان صبر کن
هم‌چو یعقوب حزین در بیت‌الاحزان صبر کن
کور شو بیرون نیا از شهر کنعان ای قلم

نیستی آزاد در ایرانِ ویران ای قلم

ای قلم پنداشتی هنگامه‌ی دانشوری‌ست؟
دوره‌ی علم آمده هرکَس به عرفان مشتری‌ست؟
تو نفهمیدی که اوضاع جهان خرتوخری‌ست!
خر همان است و عوض گردیده پالان ای قلم

نیستی آزاد در ایرانِ ویران ای قلم

ای قلم گویا نمی‌بینی که با صد ول‌وله
آه مظلومان فکنده در ثریا غلغله
از زمین تا آسمان یک آه باشد فاصله
الحذر از آه جانسوز فقیران ای قلم

نیستی آزاد در ایرانِ ویران ای قلم

ای قلم با این فلاکت حرف حق منویس هیچ
طعنه بر گرد‌کلفتِ کلّه‌شق منویس هیچ
کارها گردیده بی‌نظم و نسق منویس هیچ
دم مزن از مجلس اشراف و اعیان ای قلم

نیستی آزاد در ایرانِ ویران ای قلم

مدتی از حق‌نویسی دست بردار ای رفیق
بارها گفتم که دست از مست بردار ای رفیق
از خورش‌ها هر چه میلت هست بردار ای رفیق
دم مزن از چایی و قلیان و سیگار ای قلم

نیستی آزاد در ایرانِ ویران ای قلم

ایها الشاعر تو هم از شعر گقتن لال باش
شعر یعنی چه؟ برو حمّال شو٬ رمّال باش
چشم‌بندی کن میان معرکه٬ نقال باش
حقه‌بازی کن تو هم مانند رندان ای قلم

نیستی آزاد در ایرانِ ویران ای قلم

این زمستان سخت می‌گیرد فلک بر ما بله
هر شبی صدصد گدا می‌میرد از سرما بله
اغنیا یخ می‌خورند از شدت گرما بله
بی‌ذغال و خاکه جمعی لخت و عریان ای قلم

نیستی آزاد در ایرانِ ویران ای قلم

یومی از ایام با ملاحسین شوشتری
در دکان زرگری رفتم پی انگشتری
دسته‌دسته هی گدا دیدم به‌جای مشتری
پر شد از کور و کچل بازار و دکان ای قلم

نیستی آزاد در ایرانِ ویران ای قلم

شاعر: سید اشرف‌الدین حسینی گیلانی [متخلص به نسیم شمال]


 

مورچه‌ها

شنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۶ @ ۱۵:۱۰

مورچه‌ها
برای زمستان روابط
تنهایی انبار می‌کنند


 

ماهی‌ها…

یکشنبه ۶ خرداد ۱۳۸۶ @ ۱۹:۱۶

Fishes
صفِ ماهی‌ها
چشم‌انتظار ِ دست
شاید قطره‌ای آب


 

بدون عنوان (۵)

پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۵ @ ۰۰:۴۷

زندگی هم بر ضعیفان تهمتی‌ست، ما یک عمر مرگ خویشتن را زیستیم!

پی‌نوشت: هنوز هم از پایان می‌ترسم.


 

رنگین‌پوست

شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۵ @ ۰۰:۴۲

When I born, I Black
When I grow up, I Black
When I go in Sun, I Black
When I scared, I Black
When I sick, I Black
And when I die, I still black
… And you White fellow
When you born, you pink
When you grow up, you White
When you go in Sun, you Red
When you cold, you blue
When you scared, you yellow
When you sick, you Green
And when you die, you Gray
… And you call me colored???

وقتی به‌دنیا میام، سیاهم
وقتی بزرگ می‌شم، سیاهم
وقتی زیر نور خورشید می‌رم، سیاهم
وقتی می‌ترسم، سیاهم
وقتی مریض می‌شم، سیاهم
و وقتی مُردَم، همچنان سیاه خواهم ماند
…و تو ای مرد سفید
وقتی به‌دنیا میای، صورتی هستی
وقتی برزگ می‌شی، سفید هستی
وقتی زیر نور خورشید می‌ری، قرمز هستی
وقتی سردت می‌شه، آبی هستی
وقتی می‌ترسی، زرد هستی
وقتی مریض می‌شی، سبز هستی
و وقتی می‌میری، خاکستری هستی
…و تو به من می‌گی رنگین‌پوست؟؟؟

توضیح:
شعری در اعتراض به تبعیض‌نژادی از شاعری ناشناس اما باهوش!
برگردان فارسی از وبلاگ‌نویسی ناشناس‌تر با لقب گناهکار!


 

قانون زندگی

شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۵ @ ۱۸:۰۳

تموم چیزایی که یادم میاد از زمان بچه‌گی
آژیر خطر و فرار و سختی
بوی تحل تو خونه و دعواهای خونوادگی
کتک خوردن تو مدرسه به‌خاطر شلوار لی
وضعیت خراب مالی
ریختم کلاغا تو خونمون، روز تولدم برای مهمونی
دوری از کسایی که دوسشون داشتم
چون اونا از ایرون شده بودن فراری
صف‌های بلند شیر و روغن کوپنی
در عین حال، آقازاده‌های مایه‌دار سوار بنز و کادیلاک و فراری
سربازای مفقودالاثر و شهید تو جنگ تحمیلی
پناه‌گاه‌های جنگی
دعواهای خیابونی با بچه‌های خای‍‍ـه‌مال و ک‍‍‍‌‍ون‍‍‍ـی
رفیقای نامرد و بی‌معرفت
تف به این زندگی
یادم که میاد می‌شم عصبی، وحشی!

برا اینه که می‌گیرم کام از این هزاری
شاید بشم رام توی این بازی
ای خدا افتادم تو دام، جوونم و خام
ازت می‌خوام که از من باشی راضی

تف به این زندگی که آخرش می‌میری
یه عمر سگ‌دو می‌زنی تا بمونی
تحمل می‌کنی برده‌گی و بنده‌گی
وختی بچه‌ای خوشحالی و خندونی
می‌رسی به جوونی محکم مثه بتونی
دنبال پول و بنگ و کتون و خانومی
دوس داری ماشینای توپ برونی
چیزی از آقایون کم نداری، به خودت می‌گی می‌تونی
اون چیزی که حقته از زندگیت بگیری
ولی خودت می‌دونی
از حرفام می‌تونی که ذهنمو بخونی
که جوون ایرونی یعنی زندونی
یعنی زیر شلاق و باتومی
نمی‌تونی حقتو بستونی
حواست نباشه می‌بینی تو دودی
پای منقل و بافوری
یا شاید بشی تزریقی کنج خیابون بمیری
آره داداش به‌هر حال آخرش سوتی
اینه قانون زندگی!!

برا اینه که می‌گیرم کام از این هزاری
شاید بشم رام توی این بازی
ای خدا افتادم تو دام، جوونم و خام
ازت می‌خوام که از من باشی راضی

به من می‌گن یه سرباز واقعی
پشتم یه لشکر توپ از بروبکس ایرونی
که افتادن تو دام توی این بازی
فرقی نداره برام مرگ یا زندگی
ای خدا تو این دنیای بی‌رحم
روزای کوتاه، شبای سرد
منو بگیر محکم
تو تنها کسی هستی که منو درک می‌کنه
خشم وجودمو لمس می‌کنه
تو این دنیای گناه و کینه و نفرت
درد و حسادت و شهوت
تو رو هرگز از وجودم نمی‌کنم حذف
به من بده مهلت، به من بده صبر
این زندگی ارزششو داره یا بیام تو قبر؟
مرگ با جرات بهتر از زندگی با ترس
خودت می‌دونی که چقدر دنیا شده سرد
پیدا نمی‌شه مرد، همه بی‌معرفت
همه‌جا فقر
خدا انگار که با ما هستی قهر

برا اینه که می‌گیرم کام از این هزاری
شاید بشم رام توی این بازی
ای خدا افتادم تو دام، جوونم و خام
ازت می‌خوام که از من باشی راضی

خواننده: شایان
سبک: رپ فارسی
حجم فایل: ۱.۷۴ مگابایت

دانلود کنید!


 

تی به ره

سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۵ @ ۲۱:۳۳
مو هنیزه مندیرم
مَر ایبو بی تو مندِن
mo hanize mandirom
mar eebo bi to manden
تی به رَهِت ایمَهنُم
چینکه سخته دل کِندن
ti be rahet eemahnom
chinke sakhte del kanden
شَوقِ دیدارت هر دم
تَش اِنه مِنه جونُم
shavghe didaret har dam
tash ene mene joonom
سی تو چینو ایسوسُم
سی تو چینو ایخونُم
si to chino eesoosom
si to chino eekhoonom
بهارُم زرده، ز جون سیرُم
خُوت ایدونی بی تو دلگیرُم
baharom zarde, ze joon sirom
khot idoono bi to delgirom
مَندُمه خُومه تک، داغ دیری ز یَک
کِرده دی پیرُم
mandome khome tak, daghe diri ze yak
kerde di pirom
تا تش اینی به جونُم
سی تو چینو ایخونُم
ta tash ini be joonom
si to chino eekhoonom

ترجمه:

من هنوز منتظرم
مگر می‌شود بی تو بمانم
چشم به‌راهت می‌مانم
چون برایم سخت است دل کندن
شوق دیدار تو
آتش به جان و روح من می‌کشد
برای تو این‌گونه می‌سوزم
برای تو این‌گونه می‌خوانم
بهارم (همچو خزان) زرد و بی‌روح است
خودت بهتر می‌دانی که بی‌تو دلگیر و افسرده‌ام
تنها مانده‌ام، داغ دوری از هم
مرا پیر کرده است
تا زمانی‌که خیالت آتش به جان من می‌زند
برایت این‌گونه خواهم خواند

نام آهنگ: تی به ره (چشم به راه)
آلبوم: هی جار
خواننده: حضرت استاد مسعود بختیاری
دریافت آهنگ: حجم ۱.۳ مگابایت
دانلود کنید


 

سال نحس

یکشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۴ @ ۱۲:۲۸

و به‌راستی ۱۳۸۴ بدترین سال زندگی من بود، در دوران جنگ با صدام هم اینقدر استرس و ناامنی رو تجربه نکرده بودم.

«سال نحس» بهترین لقب برای این سال لعنتی بود، سالی پر از مرگ و انفجار و تهمت و تهدید، سالی مملو از تبعیض‌نژادی و تفرقه‌اندازی بین قومیت‌ها، سال نحس!

سالی که گذشت فراموشش سخته، شاید تا آخر عمرم فراموش نکنم که بر ما چه گذشت. خوزستانی که بمبستان شد و خون‌آلوده، مردمی که بیگناه بر خاک غلتیدند و منی که تاب تحمل نداشتم.

سالی که نعره‌ی انفجار برایمان عادی شد، خواهران و برادرانم رو از دست دادم و هیچکس پاسخگو نبود.

ای کاش نفت نداشتیم، این مایع شوم که روزگار ما را به شبگاری تلخ تبدیل کرد، ای کاش نفتی نبود، نفتی که همراه رنگ سیاهش به‌جای رفاه، نحسی را بر سر سفره‌های ما آورد. ای نفت، ما رو به خیر تو امیدی نیست، لطفن شر مرسان!!

سال نحس، سال ۱۳۸۴

سال نحس زده تیری ابدی به روح سردم
سال نو مثه برفه رو قله‌ی کوه دردم
برفا یه روزی آب می‌شن اما کاشکی دیرتر
اگه زود از پیشم برن می‌شم کلی پیرتر
آسمون ببار برفی می‌خوام زودتر بشم مدفون
سرمو زیرش کنم تا که دیرتر بشم مجنون


 

مرا به خانه‌ام ببر

شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۴ @ ۰۰:۰۵

حالم خیلی خوبه، به خودم تلقین می‌کنم، ما تو کشورمون هیچ مشکلی نداریم، به خودم تلقین می‌کنم، پروندمون نرفته شورای امنیت، به خودم تلقین می‌کنم، تبعیض‌نژادی اینجا وجود نداره، به خودم تلقین می‌کنم، من عقده‌ای نیستم، به خودم تلقین می‌کنم، ما عقده‌ای نیستیم، به خودم تلقین می‌کنم، ما مردم شادی هستیم، به خودم تلقین… نمی‌تونم تلقین کنم، سعی می‌کنم… نمی‌شه!، به‌خدا من هم جوونم و پرانرژی، به خودم تلقین می‌کنم. تلقین می‌کنم که تلقین می‌کنم!!!

مدیا پلیر رو باز می‌کنم و آهنگ می‌زارم، یه سری آهنگ رو به‌صورت تصادفی انتخاب می‌کنم ، شهرام شبپره میاد، همش که نمیشه داریوش و سیاوش قمیشی گوش بدم خسته شدم، تا حالا هزاربار فکر خودکشی به‌سرم زده، شبا همش خواب می‌بینم یکی رو مثله می‌کنم بعدشم خودمو می‌کشم…

«توی هر شهر غریبی با تو میشه موندنی شد، قصه‌ی هزار و یک شب میشه بود و خوندنی شد، مشق عشقای قدیمو با تو میشه خط‌خطی کرد، با تو شاه قصه‌ها رو میشه یه گدای پا پتی کرد…» اینا رو شهرام شبپره می‌گه، آیا همچین کسی می‌شه که وجود داشته باشه؟ من که ندیدم، اگه پیدا بشه حاضرم خودمو جلوی پاش قربونی کنم، شاید اونی که هر شب مثله می‌کنم خودم باشم، نمی‌دونم… آخه قیافش خیلی شبیه خودمه!

«غم دنیا رو بیخیال، غصه‌ی فردا رو بیخیال، بزن بالا نوش جونت امشبه رو بابا بیخیال، کلاس ملاسو بیخیال، لیسانس میسانسو بیخیال، بیا وسط قرش بده، ما آس و پاسیم بیخیال…» اینا رو افشین می‌خوند… چقدر اون تیکه‌ای که برادرش با یه همچین چیزی شروع می‌کنه رو دوس دارم «ایوویت فونونس پاییشید، ایکلیت فونوتس پاییشید، لاییکشنتای پاییهید…» فکر کنم ورس سومش باشه.

بچه‌ها میگن آلمانی می‌خونه، از ریتمش معلومه چرت و پرت می‌خونه، اما خب واسه رقصیدن خیلی خوبه، آهنگو میارم عقب و صدا رو می‌برم تا آخر، شیشه‌های اتاقم شروع می‌کنه به لرزیدن، به یه ورم! چقد مراعات همسایه‌ها رو بکنم، بلند میشم وسط اتاق شروع می‌کنم به رقصیدن، فکرمو آزاد می‌کنم و دور خودم تاب می‌خورم… چه حس قشنگیه، دقیقن دنیا رو یه ورم حساب نمی‌کنم، بچرخ تا بچرخیم، تو حال و هوای خودمم که یهو آهنگ تموم میشه، انگار از آسمون هفتم با مخ می‌کوبنم به زمین، آهنگ بعدی شروع میشه، چقدر ریتمش آشناست، اصلن هم واسه رقصیدن خوب نیست یه چیزی مثل ریتم زنجیرزنی عاشورا، فکرم کار نمی‌کنه که بیاد بیارم کدوم آهنگه، صبر می‌کنم تا خوندنش شروع بشه ببینم کیه، حس خیلی بدی دارم، شروع شو دیگه لعنتی… شروع میشه

«باز بوی باورم خاکستریست، صفحه‌های دفترم خاکستریست، پیش از اینها حال دیگر، هرچه می‌گفتند باور داشتم… نه فقط حرفی از آهن مانده‌ست، شمع بیت‌المال روشن مانده است… دست‌ها را باز در شب‌های سرد، هــــــــا کنید ای کودکان دوره‌گرد، مژدگانی ای خیابان‌خواب‌ها، می‌رسد ته‌مانده‌ی بشقاب‌ها… در صفوف ایستاده بر نماز، ابن‌ملجم‌ها فراوانند باز… سر به لاک خویش بردید ای دریغ، نان به نرخ روز خوردید ای دریغ… گیر خواهد کرد روزی، روزی‌ات در گلوی مال مردم‌خوار‌ها…»

عصار بود… حس می‌کنم ضربه مغزی شدم، نمی‌تونم حرکت کنم، تو آینه خودمو نگاه می‌کنم، اشکام کی جاری شدن که خودم نفهمیدم، چه احساس بدیه که روحت بشه غمگین، نای بلند شدن ندارم، زیر لب زمزمه می‌کنم «گیر خواهد کرد روزی، شادی‌ام در گلوی مال‌مردم‌خوارها… گیر خواهد کرد روزی شادی‌ام…»


 

روح زخمی

پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۴ @ ۱۰:۱۸

لازم دونستم یه توضیحی راجبه مطلب قبلیم بگم، بعضی دوستان فکر کرده بودن که من واقعن پدرم رو تو حادثه‌ی بمب‌گذاری از دست دادم، در حالی که اون نوشته واقعی نبود، یه فضاسازی و شبیه‌سازی از صحنه‌ی حادثه بود، اما واقعن غم بزرگی به دلم نشسته بود گویی که اعضای خانواده‌م رو تو این حادثه از دست دادم، اون نوشته شرح حال خودم بود.
آخه تلویزیون استانی خوزستان صحنه‌ها و مصاحبه‌هایی رو پخش می‌کرد که اخبار سراری اونا رو (به هر دلیلی) پخش نکرد! صحنه‌ی گریه‌ی برادر و پدر یکی از جان‌باخته‌گان حادثه، مصاحبه با پدری که همسر و دخترش رو با هم در این حادثه از دست داده بود، اجساد کاملن سوخته‌ای که فقط از روی انگشتر، ساعت، گردنبند و… شناسایی شدن و حال وخیم بعضی مجروحین واقعن تاثیر زیادی روی روحیه‌م گذاشت.
هنوز هم وختی بهش فکر می‌کنم واقعن نمی‌تونم این همه بی‌عدالتی و وحشی‌گری رو تحمل کنم. این حادثه روح منو زخمی کرد… زخمی که شاید خیلی طول بکشه تا التیام پیدا کنه.


 

بگو زنده‌س… بگو

چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۴ @ ۰۷:۳۲

پدرم واسه نقد کردن چک ۷۰ هزار تومنیش رفته توی بانک و من توی ماشین نشستم و دارم روزنامه می‌خونم، منتظرشم که زودتر بیاد بریم خونه چون خواهر کوچیکم می‌خواد بابام حتمن تو جشن تولدش باشه که یهو صدای بلندی به‌گوشم می‌رسه از ماشین پیاده میشم، دود و آتیش زیادی از داخل بانک بیرون میاد، همه‌ی شیشه‌ها شکسته شدن و تمام رهگذرا زخمی به گوشه و کنار پرت شدن، با عجله خودمو به داخل بانک می‌رسونم همه‌جا سیاه شده و آتیش زبونه می‌کشه، بوی دود و کینه همه‌جا رو گرفته، به سختی میشه از داخل شعله‌ها عبور کرد و جلو رفت اما بابام اونجاست، صدای زجه‌ی زنی رو می‌شنوم از زیر آوار اما نمی‌تونم کمکش کنم چون تیر آهنی که روی صورتش افتاده اونقدر داغه که حتا نمیشه دست رو بهش نزدیک کرد، مردم واسه کمک اومدن اما به‌سختی می‌تونن وارده بانک بشن، هنوز شعله‌های آتیش دارن زبونه می‌کشن، سعی می‌کنم جلوتر برم، یکی از کارکنان بانک رو می‌بینم که دستش قطع شده و گوشه‌ای افتاده اما هنوز زنده‌س، من دنبال پدر اومدم اما واسه کمک کردن به کارمند بانک خودمو از داخل شعله‌ها رد می‌کنم که یه دفعه سقف کاذب و چوبی بانک که آتیش گرفته رو می‌بینم که فرود میاد و روی سر و صورت کارمند بانک می‌افته و ناله و داد و فریادش رو می‌شنوم که زیر هیزم‌ها داره زنده زنده کباب میشه. شعله‌ها همه‌جا رو فرا گرفتن، کمی به عقب برمی‌گردم… کنار پام عینک پدرمو می‌بینم که شیشه نداره، عینکی که همین پریروز گرفته بود، اما خودش کجاست؟ هنوز آتش‌نشانی نیومده، گوشه‌ای از بانک آتیش کمتره و میشه رفت، مردی زخمی اون گوشه افتاده، میرم کمکش، شیشه‌ای تقریبن نیم متری دقیقن رفته تو قفسه‌ی سینه‌ش و اونو شکافته، با دستای خودم شیشه رو از بدنش بیرون می‌کشم، چه لحظه‌ی چندش‌آوری… داد می‌زنم و از مردم کمک می‌خوام چند نفر میان کمک، دست و پای مجروح رو می‌گیریم و می‌بریمش بیرون، انگار اولین آمبولانس هم اومده، دوباره برمی‌گردم داخل بانک، چشام بدجوری می‌سوزه، زنی که زجه می‌زد آروم شده، همچنین کارمندی که زیر هیزم‌ها بود… اما هنوز خبری از بابام نیست، از پشت شعله‌ها دستی رو می‌بینم که از زیر آوار بیرون مونده و داره محکم به زمین می‌کوبه، دیگه نمی‌تونم اون تو بمونم چون خودمم کباب می‌شم چشامم دیگه جایی رو نمی‌بینه، بیرون میام… آتش‌نشانی رسیده و شروع به خاموش کردن آتیش می‌کنه.. کلی بسیجی و اطلاعاتی و گارد ویژه ریخته تو محل، اولین جسد رو میارن بیرون.. همون زنیه که تیر رو صورتش افتاده بود، البته الان دیگه چیزی به اسم صورت وجود نداره، حالت تهوع پیدا می‌کنم، میرم گوشه‌ی دیوار و چشمامو از اشک پاک می‌کنم و خیره می‌شم به در بانک و برانکاردایی که بیرون میاد، چقدر سخته انتظار… دومین جسد هم کم‌کم داره بیرون میاد.. همون کارمنده بانک که دستش قطع شده بود، البته فقط از روی دست قطع شده تشخیصش دادم چون کاملن سوخته، خدایا منو بکش تا شاهد چنین کشتار وحشیانه‌ای نباشم، دو تا مجروح رو از زیر آوار بیرون میارن.. من منتظر بابامم اما هنوز خبری نیست، چقدر سخته انتظار… چشمام از زور گریه دیگه نای باز شدن ندارن… زانوهام سست شده و عرق سردی رو پیشونیم نشسته، فشارم افتاده، نمی‌تونم وایسم سرپا، میشینم رو زمین، نفسم بالا نمیاد… هنوز بابام اون توئه، با برانکارد یه نفر دیگه رو دارن میارن بیرون.. نه… چقد ساعتش شبیه ساعت بابای منه، کتش سوخته اما هنوز تیکه‌هاییش رو بدنش مونده، همون رنگ کت بابامه، نـــــــــه، نــــــــه، ای خدااااااا… چرا همش مااااااا؟ چشمام دیگه جایی رو نمی‌بینه… به سمت براندکارد و آمبولانس می‌دُوم، زمین می‌خورم… دنیا جلو چشمام سیاه شده، بلند می‌شم… دوباره می‌افتم… چشمامو باز می‌کنم، رو تخت بیمارستانم و مادرم و برادرام و خواهر کوچیکم بالای سرم ایستادن و دارن گریه می‌کنن، می‌پرسم مامان، بابا کجاست؟ هیچی نمیگه… بگو زنده‌س! گریه نکن، جوابه منو بده… تو رو خدا بگو زنده‌س…

مرتبط: حتمن مطلب «روح زخمی» رو بخونید!


 

نعره‌ی نحس انفجار

یکشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۴ @ ۱۸:۴۳

باز هم آمده پیغام ز قتل مردمان
از بروز کینه‌ها و خشم‌های دشمنان
باز هم گریه‌ی من در غم مردان جوان
نفرت و خشم من از این جهل‌های جاودان

می‌رسد از « نادری » نعره‌ی نحس انفجار
ای خدا برچین ز بغضم سیم‌های خاردار
کی شود خارج دیارم از نبرد و کارزار؟
کی شوند ساقط ز هستی دشمنان خونخوار؟

می‌نویسم تا شود ساکت، غلیان درون
می‌نویسم تا ز غم سر ننهم من بر جنون
خیس گشته جامه‌ام از اشک و خون
کی شود قتل و جنایت سرنگون؟

گریه‌ی مادری اندازد، در شهرم طنین
می‌درم من در دلم این بغض‌های آهنین
قلب من شد چاک چاک، از قباحی این‌چنین
نکند دوای دردم سنگسار عاملین

می‌زند طفلی گنهکار ز وجدان فریاد
می‌کند سر درون را ز قفس او آزاد
خوب داند که رود چون دگران او بر باد
دوست دارد برود واژه‌ی کشتار ز یاد

پی‌نوشت : شعر از خودم.


 

نوشته‌های این بلاگ کپی‌راست داره!

در جستجوی مرزهای انسانیت

درباره‌ی خودم

مباحث مورد علاقه‌م بیشتر تو مایه‌های جامعه‌شناسی٬ قوم‌شناسی و فرهنگ ملل هستن٬ اصلاح‌طلب مستقل هستم و تا ابد دانش‌جو.
و در مورد اینکه چرا اسم گناهکار رو انتخاب کردم هم اینجا نوشتم که چرا گناهکار؟
پست الکترونیکم: gonahkarblog ات جیمیل

جستجو