وقتی یه نفر از بهمن کوچیک به وینستون فوق سبک (Ultra Light) رو میاره٬ با زبونه بیزبونی میخواد بگه «دارم ترک میکنم»!
اصلاحطلب مستقل یعنی چی؟
اصلاحطلب یعنی:
- من از شرایط موجود ناراضیام و میخوام شرایط بهتر بشه.
- اعتقاد دارم بهتر شدنه شرایط باید با اصلاح تدریجی دوطرفه [مردم و حکومت] باشه.
- با انقلاب [از هر نوع]٬ تغییر حکومت و براندازی [نرم٬ سخت و...]٬ کاملن مخالفم.
مستقل یعنی:
- وابسته به احزاب یا سازمانهایی که لقب اصلاحطلب رو یدک میکشن نیستم.
- لازمهی اصلاحطلب بودن رو «داشتن اندیشهی اصلاحطلبانه» میدونم٬ نه عضویت توی احزاب یا سازمانهای سیاسی خاص.
- زیر پرچم کسی سینه نمیزنم و کارهای اشتباه دیگران رو توجیه نمیکنم.
- خیلی از بهاصطلاح اصلاحطلبان فعلی رو اصلن بهعنوان اصلاحطلب قبول ندارم.
مجموع اینا میشه اصلاحطلب مستقل.
آب
اهواز٬ شهر بیاصلاحطلب!
خیلی مسخرهست!
من میخواستم توی این انتخابات شرکت کنم اما اهواز اصلن کاندیدای اصلاحطلب نداره!
البته اعتماد ملی و کارگزاران چند نفری رو معرفی کردن٬ اما خب من هیچکدوم از این دو تا حزب رو بهعنوان اصلاحطلب قبول ندارم که بخوام برم بهشون رای بدم.
مثلن یکی از کاندیدهایی که کارگزاران معرفی کرده٬ توی لیست جبهه متحد اصولگرا هم هست! تو خود حدیث مفصل بخوان…
خلاصه اینکه امسال هم کمافیالسابق در انتخابات شرکت نمیکنم.
پینوشت: البته از بقیه دوستانی که ائتلاف اصلاحطلبان (یاران خاتمی) توی شهرشون لیست داده٬ تقاضا دارم که به یاران خاتمی رای بدن٬ چون هرچی باشه کاچی به از هیچی!
عادت تنهایی
این روزا این جمله مرتب تو ذهنم تکرار میشه:
«عادت کردن به تنهایی٬ از خود تنهایی بدتره»
شاید هم واقعن من به تنهایی عادت کرده باشم. نمیدونم والا!
مولود ناخواسته
عفونت٬
نوزاد ناخواستهی همبستر شدن نامشروع ِ دود و ریههایم.
پینوشت: خاک برسرتان ای ریههای بچهخوشکل!
حیران
تازه شروع کردم بهدرس خوندن٬ هنوز درست تو روال کار نیفتادم٬ بلخره بعد از ۳-۴ سال بیخبری از درس و مشق بخوای بیای دوباره شروع کنی٬ یکمی سخته!
نداشتن برنامهی منظم هم بزرگترین خلاء فعلی زندهگیم هست٬ یعنی بعضی روزا رو وختی به شب میرسونم میبینم واقعن هیچ کار مفیدی انجام ندادم توی اون روز٬ بهتر بگم «هیچ مطلق»! و من از این حالت متنفرم٬ یه پروژه تجاری دارم که ۳ ماهه هی دارم عقبش میندازم٬ بدون هیچ دلیل خاصی٬ فقط چون حسش نیست! این خودش کم بود٬ درس هم جدیدن اومده! دیگه وردپرس فارسی و این وبلاگ و بقیهی **کلکبازیهامو فاکتور گرفتم و بیخیالش شدم که اوضاع اینه! حالا فکر کن اونارو هم بخوام بیارم وسط که دیگه واویلا٬ سگ صاحابه خودشو نمیشناسه اون موقع.
به گذشته که نگاه میکنم٬ میبینم در طول زندهگیم مدام در حال ریـدن بودم! به حال هم که نگاه میکنم میبینم کارام جوریه که اگه در آینده بهش نگاه کنم٬ میبینم ریـدم!
کلافه و خستهم٬ خیلی!
اما تصمیم جدی گرفتم خودم رو از این وضعیت بیخاصیتی خلاص کنم٬ تا ببینیم خروجی چی میشه.
هیس! چیزی نگو!
خیلی خیلی خیلی
خیلی وقتا هست٬ خیلی چیزا رو٬ اگه به خیلیا٬ بگی٬ خیلی کارا میکنن!
واسه همین٬ از این به بعد٬ خیلی چیزا رو٬ به خیلیا٬ نمیگم٬ تا نتونن خیلی کارا بکنن!
ماه٬ تو٬ من
شـَوگار
حدود یکی-دو ماهی میشه که تنظیم خوابم خراب شده٬ یعنی خرابش کردم٬ وقتی مینشستم از ساعت ۹ شب تا ۵ صبح قلیون «پرتقال» و «دو سیب» دود میکردم٬ اصلن به این فکر نمیکردم که تا یه ماه بعد از اون موضوع هم نتونم خوابمو تنظیم کنم.
دقیقن ریده شده تو زندهگیم٬ معلوم نیست کی خوابم٬ کی بیدارم٬ کی زندهام٬ کی مُرده! واقعن دیگه از این وضع خسته شدم٬ هرکاری هم میکنم لامصب به هیچ صراطی مستقیم نمیشه این خوابه بیصاحاب!
تو همین شب نخوابیا یه فکرایی بهسرم زده واسه راه انداختن یه پادکست (رادیوبلاگ)٬ اما هنوز تصمیم قطعی نگرفتم٬ نمیدونم…
یه مشت کتاب نیمه خوانده-رها شده٬ یه سری ترجمهی هنوز شروع نشده!٬یه سری پروژهی کاری انجام نشده و پروژهی وردپرس فارسی (که دیگه واقعن حوصلشو ندارم!) حاصل زندهگی من توی این روزهاست.
دلم هوسه شادروان مسعود بختیاری رو کرده:
کُر وُری٬ گــَوو دی وُری٬ شَو به کمینه٬ مرگمونه کــَد بسته؛ صُو تا پَسینه٬ هر کی عاشق بو٬ شَو و روز خَو نداره٬ ته سُواره قافله٬ کی اینشینه…؟
وُلا آسمون تش نها به صحرا٬ آنه اِسوسه٬ نه بارونی ایخو٬ خاکه بِووسه٬ کُر جقلیلنه خَوَر کن که جم آوون٬ تا بُوازیم هم زِنو٬ هَلهَله کوسه…!
کلافهم٬ خیلی!
رویاهایم…
دلتنگ و بیحس…
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود…
اینروزا اصلن حس و حال نوشتن رو ندارم، موضوع واسه نوشتن زیاد هست اما خب اصلن حسش نیست، امتحانات رو هم داریم یکی یکی رد میکنیم و تا حالا نتایج رضایتبخش بوده.
اینو هم نوشتم که فقط یه چیزی نوشته باشم، خیلی وقت بود روزمرگی ننوشته بودم.
پانویس: ایام امتحانات یه آدم دیگه میشم، اکثرن عصبیام… دانشجو بودن ما هم حکایتها داره.
خودکشی
کمی خودمونیترتر!!
یه مدت روی پستای بلگم خیلی حساس شده بودم و یه مطلب رو که میخواستم اینجا قرار بدم اینقد ویرایش و بالا پایینش میکردم که رسمن، گیس هم نیمند*!!!
اما دوباره تصمیم گرفتم مثه قبلنا، آنلایننویسی و بیویرایش نوشتن رو از سر بگیرم، پس اگه یه مطلبی دیدین خیلی بیسر و ته هست (مثه همین پست) بدونین جریان چیه!
*«گیس هم نیمند» با تلفظه «Gees ham nimand» به زبان لری بختیاری، مفهومش میشه «هیچی ازش نمیموند»، که البته ترجمهی تحتالفظیش اینه: «مدفوعش هم نمیموند!!»
خستهام…
خیلی خستهم، همینجا در حضور همه میخوام اعتراف کنم تا حالا تو عمرم این همه فحش ناموسی نخورده بودم که تو این یکی دو روز راهاندازی «بگو گناهکار» خوردم!
واقعن نه تنها خستهگی کار از تنم بیرون نرفت بلکه موندهگار شد، یارو بهجای اینکه بیاد بگه آقا دستت درد نکنه دو روز وقتتو گذاشتی اینجا رو برپا کردی میاد فحش خوار و مادر میکشه به من و هفت جدآبادم، یا اصلن من انتظار تشکر هم ندارم، آقا هیچی نگو!!! دیگه چرا فحش میدی؟! نهایتش اینه که تو از این ایده یا طراحی یا هرچیزه دیگهای بدت میاد؟ خب مثه بچهی آدم انتقادت رو بگو (همونطور که خیلیا گفتن) یا خیلی راحت اون ضربدر قرمز بالا سمت راست رو بزن و برو، دیگه هم اینطرفا نیا!
واقعن ما جنبهی وب۲ رو به هیچوجه نداریم، مگه اینکه حتمن یه نظارتی رومون باشه (مثه بالاترین)
واقعن من موندم چرا بعضیا تا حس میکنن کسی نمیشناسشون شروع میکنن به توهین به دیگران؟! واقعن عقده تا چه حد باید بزرگ باشه و تو وجود یه جامعه ریشه دوونده باشه که اینطوری بروز کنه.
بهخدا ذرهای برای این فحشایی که خوردم ناراحت نیستم، ناراحتی من از اینه که چرا ما تا حس میکنیم یکم آزادیم ناهنجاریامون گل میکنه!
بعضی وقتا فکر میکنم ما واقعن جنبهی آزادی رو نداریم و باید حتمن یکی با چوب بالای سرمون ایستاده باشه! و اینم بگم که اونایی که اومدن به من یا بقیه توی اعترافات فحش دادن تافتهی جدا بافته از جامعه نبودن، همین ما بودیم و هستیم! الحق که استبدادزدهترین مردم دنیا در طول تاریخ هستیم.
تصمیم گرفتم اعترافات رو جمعش کنم، ما ایرانیا ارزش اینو نداریم چیزی رو مجانی در اختیارمون بذارن یا یکمی آزادی بهمون بدن، اینو جدی میگم.
واسه توییتر فارسی خیلی برنامهها داشتم، که دوستانم کم و بیش ازشون مطلع هستن، اما حالا با این وضعیتی که میبینم از ارائهشون منصرف شدن، مثل تویترنویسی با SMS در ایران که مراحلش کامل انجام شده بود، حتا با عزیز هم در مورد سرورش صحبت کرده بودم و قرار شده بود از سروره اون استفاده کنم، اما حیف…
خیلی خستهم.
بازی یلدا یا بهانهای برای نوشتن!
والا شک داشتم که بنویسم یا ننویسم! اما وقتی دیدم تعداد دعواتیا یکمی نامتعارف شد و میتونم بهانهای واسه نوشتن بیارم اومدم ۵ مورد که فکر کنم شما در مورد من نمیدونین رو بنویسم! رفقایی هم که لطف داشتن و دعوتم کردن این برادران بودند: راه من، داریوش کبیر، کارپه دیم، پاپیون و جمهورِ خودمون.
در مورد این بازی هم اینجا بخونید که چی به چیه (اگه نمیدونید البته!)؛ اینم اصل مطلب:
۱- به خدا و زندگی پس از مرگ بهشدت اعتقاد دارم و اونو توی تموم مسایل زندگیم حس میکنم (دمی دیگر، بر پشت باد، و زنی دیگر مرا خواهد زایید…)
۲- بچه که بودیم یکی از تفریحاتمون گرفتن پشت وانتهای در حال حرکت بود تا کمی سواری کنیم! (تو اصطلاح خودمون به این کار میگفتیم «چلب» کردن!!)، یه روز که به یکی از این وانتای شاسیبلند چلب کرده بودم رانندهه فهمید و پاشو گذاشت روی گاز تا من بترسم و نتونم بپرم پایین، اما من احمقتر این حرفا بودم، همین که رسیدم سر نبش کوچهی مدرسهمون مثل همیشه با خیال راحت پریدم پایین، پریدن همان و کبود شدن پاها و خونی شدن دستها هم همان! تازه مدرسه که رسیدم ناظم گفت چرا دستات خونیه؟ گفتم چلب کرده بودم، اونم بهجای اینکه ببره دستامو بشوره یا حداقل دلداریم بده گرفت یه کتک مفصل منو زد با شلنگ!! تا دفعهی بعد آدم بشم و چلب نکنم، اما خب من که آدم نبودم! برگشتن هم تا رسیدن به نبش خونهمون چلب کردم به وانت سبزیفروش!!
۳- تا حالا دوستدختر نداشتم و ندارم، حوصلهی دختربازی رو بعد از سال اول دبیرستان از دست دادم، از عشقبازیها و لاس زدنهای پشت تلفن حالم بههم میخوره!
۴- از نظر شخصیتی، من آدم شادی نیستم واسه همین، همیشه غم توی چشمام داره کمین، کلن عصبیام و زود از کوره در میرم، حوصلهم خیلی زود سر میره، پایهی جک گفتن و شنیدن هستم! حدود یک سالی میشه که از الفاظ و رفتارم نژادپرستی رو حذف کردم!
۵- تا حالا مشروب نخوردم و نمیخورم، اما قلیون تا دلت بخواد فاز میده بهم، سیگار هم سالی یه بار تو هوای بارونی و سرد میچسبه و لاغیر!
حالا ۵ نفری که میخوام بازی رو ادامه بدن: هویت، مانی، لربلاگ، من بچه ملا ۲۵ سال دارم و آرداویراف.
سعی کردم کسایی رو دعوت کنم که تکراری نباشن!
نفی عدم وجود!
۲ سال نوشتم برای نفی عدم وجود، سال سوم رو هم شروع میکنیم به همون هدف!
پینوشت: شب یلدا، شب تولد اینجاست!
بازنشر چاپی نوشتهها بدون اجازهی نویسنده ممنوع میباشد.
لینکدونی
- بی تو لپ تاب شبی...
- «در جستجوی مرزهای انسانیت»: پیدا نشد
- حلیم بخوریم اما توی دیگ نیفتیم
- اين نامش «توسعه» نيست؛ نامش فقط «جنايت» است و بس!
- درباره عشق به مدرنیسم
- راهنمای مصور نصب MySQL تحت ویندوز
- اقدام خيرهکننده وزارت ارشاد «براي ايران»!
- باز هم بیاخلاقی از رجانیوز در خبررسانی
- آقای نخستوزیر مشروب نمیخورد
- حالا پـُز دادم
- شما هم میتوانید گوگل را هک کنید
- بازگشت پرسپولیس به فوتبال حسینقلیخانی
- آقای احمدینژاد مطمئنید اشتباه نمیکنید؟
- افزونهی فیـسبوک برای پیدگین
- خالهبازی
دربارهی خودم
مباحث مورد علاقهم بیشتر تو مایههای جامعهشناسی٬ قومشناسی و فرهنگ ملل هستن٬ اصلاحطلب مستقل هستم و تا ابد دانشجو.و در مورد اینکه چرا اسم گناهکار رو انتخاب کردم هم اینجا نوشتم که چرا گناهکار؟
پست الکترونیکم: gonahkarblog ات جیمیل
جستجو
دستهبندیها
- عمومی
- کامپیوتر
- وردپرس
- شعر و ادبیات
- طراحی وب
- جاوا اسکریپت
- ورزش
- گزارش آنلاین
- موسیقی
- رپ
- رپ فارسی
- متن ترانه
- انتقاد
- در هم
- طنز
- شعرای خودم
- بختیاری
- کوتاهنویسی
- فایرفاکس
- فضاسازی
- نژادپرستی
- اجتماع
- فرهنگ
- شخصی
- خوزستان
- اهواز
- اتفاقات
- آژاکس
- تحریم
- وب ۲.۰
- پوستهها
- جوانی
- افزونهها
- جام جهانی
- روزمره
- عکس
- آنسوی مرزها
- CSS
- خوراک
- Twitter
- هایکو
- فوتبال
- کاریکلماتور
- نرمافزار آزاد
بایگانی
- مرداد ۱۳۸۷
- تیر ۱۳۸۷
- خرداد ۱۳۸۷
- اردیبهشت ۱۳۸۷
- فروردین ۱۳۸۷
- اسفند ۱۳۸۶
- بهمن ۱۳۸۶
- آذر ۱۳۸۶
- آبان ۱۳۸۶
- مهر ۱۳۸۶
- شهریور ۱۳۸۶
- مرداد ۱۳۸۶
- تیر ۱۳۸۶
- خرداد ۱۳۸۶
- اردیبهشت ۱۳۸۶
- فروردین ۱۳۸۶
- اسفند ۱۳۸۵
- بهمن ۱۳۸۵
- دی ۱۳۸۵
- آذر ۱۳۸۵
- آبان ۱۳۸۵
- مهر ۱۳۸۵
- شهریور ۱۳۸۵
- مرداد ۱۳۸۵
- تیر ۱۳۸۵
- خرداد ۱۳۸۵
- اردیبهشت ۱۳۸۵
- فروردین ۱۳۸۵
- اسفند ۱۳۸۴
- بهمن ۱۳۸۴
- دی ۱۳۸۴
- آذر ۱۳۸۴
- آبان ۱۳۸۴
- مهر ۱۳۸۴
- شهریور ۱۳۸۴
- مرداد ۱۳۸۴
- تیر ۱۳۸۴
- خرداد ۱۳۸۴
- اردیبهشت ۱۳۸۴
- فروردین ۱۳۸۴
- اسفند ۱۳۸۳
- بهمن ۱۳۸۳
- دی ۱۳۸۳
- آذر ۱۳۸۳
خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه و دریافت مطالب وبلاگ٬ ایمیل خود را وارد کنید.

