■ مرد از توی اتاق بیرون اومد و گفت: من تصمیمم رو گرفتم٬ میرم و دیگه برنمیگردم.
مرد به زن نگاه میکنه٬ زن داره اشک میریزه…
■ مرد گفت: بیخودی گریه نکن٬ من با این چیزا دیگه خر نمیشم٬ این کارات دیگه قدیمی شده.
□ زن گفت: نه گریه نمیکنم٬ داشتم پیاز رنده میکردم.
■ مرد گفت: بهانه از این احمقانهتر پیدا نکردی؟ همهتون عین هم میمونین٬ بدبختها بدون مردها نمیتونین زندهگی کنین.
مرد رفت… زن پیازهای رنده شده رو از توی بشقاب ریخت توی قابلمه.


