خوزستان زنده‌به‌گور شد

پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ @ ۱۲:۵۹

از دیروز (طبق روال چند ماه گذشته) هوای خوزستان غبارآلود بود٬ و ذرات گرد و غبار توی هوا پراکنده بودن٬ اما امروز هوا خیلی افتضاح شده و درواقع مقدار کمی هوا بین ذرات گرد و غبار پراکنده هست! و هر نفسی که فرو می‌رود کوتاه‌کننده‌ی حیات هست و شکنجه‌ی ذات.

اینجا هوا برای نفس کشیدن نیست.

این ذرات گرد و غبار با خودشون اورانیوم [استفاده شده در تسلیحات آمریکا] رو از عراق برای ما سوغات میارن که باعث به‌وجود اومدن مشکلات بهداشتی مثله افزایش سرطان٬ نازایی و ناقص‌زایی بانوان٬ مشکلات تنفسی حاد و… می‌شه٬ علاوه بر این٬ این ذرات گرد و غبار به‌دلیل گذر از مناطق جنگی حاوی مواد شیمیایی دوران جنگ هم هستن٬ همین چندروز پیش یکی از آشناهامون حالش بد شد و وقتی به بیمارستان مراجعه کرد دکترا بهش گفتن که بر اثر موادی که توی گرد و غبار چند ماهه‌ی اخیر وجود داشته شیمیایی شده و مثل یه جانباز شیمیایی باید تحت درمان‌های خاص قرار بگیره. دقت کنین که الان حدود ۲۰ سال از پایان جنگ می‌گذره و هنوز خاک اون مناطق تثبیت نشده!

اینجا هوا برای نفس کشیدن نیست.

توی این چند روز اورژانس‌های اهواز مملو از افرادی بود که به‌دلیل همین گردوغبار مسموم شده بودن٬ بیشتر این افراد رو هم کودکان خردسال تشکیل می‌دادن.

اینجا هوا برای نفس کشیدن نیست.


یکی از عکس‌های ناسا از فاجعه‌ی زیست محیطی اخیر

دلیل تمام این بدبختی‌ها و مشکلات هم نبود کمربند سبز در خوزستان هست٬ طرحی که چندین و چندسال هست که با وجود داشتن ردیف بودجه هنوز اجرایی نشده!
از گوشه و کنار دلایلی واسه اجرایی نشدن این طرح شنیده می‌شه که واقعن مسخره هستن٬ مثل نبود امنیت در استان و سواستفاده از مراتع جنگلی برای چال کردن اجساد(!) و… که اگه یه انسان عاقل فجایع به‌وجود اومده بر اثر این گرد و خاک رو با دلایل جلوگیری از اجرا شدن کمربند سبز مقایسه کنه می‌فهمه که این دلایل فقط مزخرفاتی هست که بعضیا می‌خوان به خورد ملت بدن تا اعتراضی صورت نگیره٬ باید دید این بودجه‌ی اختصاص یافته برای این امر کجاها خرج شده و به‌جیب مبارک کیا ریخته شده که مرگ و زنده‌گی چندین میلیون خوزستانی رو بازیچه‌ی منافع خودشون کردن.

ما خوزستانی‌ها در حال زنده‌به‌گور شدن هستیم.

آقای خامنه‌ای من اعلام خطر می‌کنم٬ اینجا هوا برای نفس کشیدن نیست!
آقای احمدی‌نژاد من اعلام خطر می‌کنم٬ اینجا هوا برای نفس کشیدن نیست!
ای تشخیص مصلحت٬ ای هیات دولت٬ ای استاندار٬ ای سازمان محیط زیست٬ ای مجلس٬ ای امنیت ملی٬ ای مقامات کشوری٬ ای مقامات لشکری٬ ای آقایان٬ من اعلام خطر می‌کنم٬ اینجا هوا برای نفس کشیدن نیست!

مردم ِ بدبخت ِ ثروتمند‌ترین استان ایران در حال زجرکُش شدن هستن٬ ما هوا برای نفس کشیدن نداریم.

ما خواستار اجرای طرح کمربند سبز به‌صورت ضربتی هستیم تا از وقوع یک فاجعه‌ی انسانی جلوگیری به‌عمل بیاد.

آیا فریادرسی هست؟

مرتبط:
تا فاجعه‌ی انسانی در خوزستان فاصله‌ای نمانده است
مردم خوزستان: ما هوا نداریم٬ پول نفت نخواستیم! - تاریخ و جغرافیا
امنیت، قاتل شهروندان خوزستان - مهدی محسنی
گرد و غبار در اهواز - سی و یک اسفند
کمک، اینجا چهار میلیون نفر هوا برای تنفس ندارند - زیرخط آی‌تی
ما انسانیم، هوا می‌خواهیم - کامیار ندیمی
خوزستان در خطر است! - نسخه‌ی هفدهم
چهلمین حمله‌ی توفان‌های شن به خاکریز دلیران خوزستانی! - محمد درویش

گرد و غبار در بندر خرمشهر - عکس‌های خبرگزاری فارس
خوزستان پنجشنبه تعطیل شد - خبرگزاری خوزنیوز
غبار سرخ خوزستان را فرا گرفت - خبرگزاری خوزنیوز
گرد و خاک شدید زندگی مردم خوزستان را مختل کرد - خبرگزاری خوزنیوز
سلامت چهار میلیون خوزستانی در خطر - خبرگزاری خوزنیوز
به دلیل شرایط بد هوا در خوزستان ، پروازهای فرودگاه اهواز لغو شد - خبرگزاری فارس
حمله شن‌های عربستان و آسمان قرمز کویت و آبادان - بازتاب


 

اهواز٬ شهر بی‌اصلاح‌طلب!

چهارشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۶ @ ۱۸:۱۳

خیلی مسخره‌ست!

من می‌خواستم توی این انتخابات شرکت کنم اما اهواز اصلن کاندیدای اصلاح‌طلب نداره!
البته اعتماد ملی و کارگزاران چند نفری رو معرفی کردن٬ اما خب من هیچ‌کدوم از این دو تا حزب رو به‌عنوان اصلاح‌طلب قبول ندارم که بخوام برم بهشون رای بدم.

مثلن یکی از کاندیدهایی که کارگزاران معرفی کرده٬ توی لیست جبهه متحد اصولگرا هم هست! تو خود حدیث مفصل بخوان…

خلاصه اینکه امسال هم کمافی‌السابق در انتخابات شرکت نمی‌کنم.

پی‌نوشت: البته از بقیه دوستانی که ائتلاف اصلاح‌طلبان (یاران خاتمی) توی شهرشون لیست داده٬ تقاضا دارم که به یاران خاتمی رای بدن٬ چون هرچی باشه کاچی به از هیچی!


 

سرما

جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶ @ ۲۲:۴۷

■ هوا خیلی سرد شده ها!
□ نه بابا٬ کجاش سرده؟ خوبه!
■ کا٬ برا ما بچه‌ها اهواز٬ هوای زیر ۲۰ درجه٬ Ice Age محسوب می‌شه!


 

شرجی

سه شنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۶ @ ۲۳:۴۶

امروز ۲۹ آبان‌ماه ۱۳۸۶

اهواز هوا شرجی بود.
دوباره کولرگازی روشن کردیم.


 

کولر گازی

شنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۶ @ ۲۰:۴۷

امروز ۱۹ آبان‌ماه ۱۳۸۶

…و ما هنوز کولر گازی روشن می‌کنیم!


 

دو برابر شدن کرایه‌ها، کمبود شدید تاکسی و شلوغی بیش‌ازحد جایگاه گاز

چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۸۶ @ ۲۲:۲۸

امروز با آغاز سهمیه‌بندی بنزین تمامی کرایه‌ها افزایش ۱۰۰٪ داشتن. حتا در برخی مسیرها که کرایه‌های بالا داشتن، کرایه بیش از سه برابر شده بود (مثلن: کرایه تا نیروگاه رامین قبلن ۱۵۰۰ تومن بود که الان شده ۵۰۰۰ تومن!)
علاوه بر دوبرابر شدن کرایه‌ها، نبود (یا کمبود بیش از حد) تاکسی و ماشین مسافربر به‌شدت محسوس بود، از این رو امروز اکثر مردم برای رسیدن به مقصدشون با مشکل مواجه بودن.
اخبار غیررسمی نیز از تخریب جایگاه پمپ بنزین کوت‌عبدالله به‌دست مردم عصبانی حکایت داره.

علاوه بر تمامی مشکلات بالا، اهواز، پنجمین کلان‌شهر ایران، تنها و تنها دو جایگاه سوخت گاز داره، که با اعلام سهمیه‌بندی بنزین، جایگاه‌های گاز نیز به‌شدت شلوغ شدن، به‌طوری که امروز برای دریافت گاز باید حداقل یک ساعت توی صف به‌انتظار می‌نشستین.

اینجا اهواز، گزارشگر: گناهکار


 

اعتصاب کوچک کارگری در اهواز

دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۶ @ ۱۵:۰۶

امروز صبح حدود ۳۰~۴۰ نفر از کارگران شهرداری منطقه ۴ برای رساندن اعتراض خود به نگرفتن حقوق ۴ ماهه اخیر، مقابل مرکز اداری این شهرداری واقع در اتوبان گلستان اهواز دست به تجمعی آرام زدند.
حضور یک الگانس نیروی انتظامی در محل مشهود بود.

من حدود ساعت ۱۱ از اونجا رد شدم، نمی‌دونم تا کی اونجا بودن و آخرش چی شد!


 

استفاده ابزاری از تعصب قومی

دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۵ @ ۰۰:۵۶

ساعاتی پیش اخبار ساعت ۱۱ خوزستان مصاحبه‌هایی رو با عشایر بختیاری نشون می‌داد که در کل منظورش این بود که مردم بیاین توی انتخابات شرکت کنین!

اما چند نکته جالب توجه توی این گزارش بود که لازم دیدم ذکر کنم:

۱- همه‌ی کساییکه به عنوان عشایر نشون می‌داد با لباس کامل محلی (چوخه، شلوار دبیت، کلاه) بودن، در صورتیکه اونایی که اطلاعات مختصری از عشایر بختیاری دارن می‌دونن که دیگه حتا توی عشایر هم مردم همیشه لباس کامل تنشون نمی‌کنن، فقط شلوار دبیت هست که همیشه استفاده می‌شه و چوخه بیشتر برای مراسم شادمانی یا سوگواری برای رسمیت بخشیدن به مراسم استفاده می‌شه!

۲- روی دوش همه‌ی مردایی که نشون می‌داد یه تفنگ برنو بود!! دروغه آقا دروغه! به‌خدا دیگه هیچ بنی‌بشری حتا توی عشایر، روزای عادی که داره توی محوطه‌ی ایل (مال) راه می‌ره تنفگ رو دوشش نمی‌زاره! الان بیشتر تفنگ رو وقتی استفاده می‌کنن که می‌خوان شب به‌جایی برن برای محافظت در برابر حیوونای وحشی، نه دیگه توی روز روشن برنو بزارن رو دوششون عین دیوونه‌ها جلوی چادر رژه برن!

۳- خانم‌هایی که باهاشون مصاحبه می‌شد صورت سفید و لهجه‌ی فارسی تهرانی (!) داشتن، در صورتی که زنای عشایری چون همش باید زیر آفتاب کار کنن و پوستشون با سرما و گرما و هزار جور مکافات دیگه در تماسه معمولن صورت‌هایی آفتاب‌سوخته دارن. لهجه‌شون هم تهرانی نیست!!

۴- مطرح شد که ایل همیشه جمع می‌شه و یکی رو به عنوان بزرگ انتخاب می‌کنه و توی همه‌ی امور باهاش مشورت می‌کنه، اما بدونین بزرگ ایل خود به‌خود معلومه و هیچ‌وقت مردم نمی‌شینن یکی رو انتخاب کنن، معمولن فردی که از نظر سنی از همه بزرگتره رو به‌عنوان ریش‌سفید یا خان یا… مردم قبول دارن، تازه اگه مثلن بین دو نفر هم‌سن برای ریش‌سفید بودن اختلاف‌نظر بود نهایتن ۵،۶ نفر از مردای بزرگ ایل می‌شینن و یکی رو انتخاب می‌کنن و مردم عادی هیچ‌نقشی توی این انتخاب ندارن و دیگه برای انتخابش نیازی به رای‌گیری و ستاد برگزاری انتخابات و رای تجدیدنظر و… نیست!!!

۵- چند نفر از افرادی که باهاشون مصاحبه شد چفیه دور گردنشون بود! جل‌الخالق!! عشایر و چفیه و چوخه و کلاه و شلوار دبیت!!!!؟

۶- آخر این گزارش موسیقی محلی پخش شد! ای خدا هنوز یادمون نرفته تو دهه‌ی ۶۰ چه عروسی‌هایی رو به خاطر همین موسیقی کاملن محلی ریختن و خراب کردن! چه‌قدر این تُشمال‌های* بدبخت رو آواره کردن و ساز و دهلشون رو شیکستن و پاره کردن… حالا چی‌شده که یهو تُشمال اینقدر محبوب شده که توی اخبار هم ازش استفاده می‌شه؟!

همیشه موقع انتخابات یا مواقع دیگه‌ای که نیاز به حضور بیشتر مردم هست شاهد اینجور برنامه‌ها برای تحریک احساسات قومی مردم و در واقع استفاده ابزاری از تعصبات قومی هستیم.

حالا باید ببینیم برای تحریک اعراب خوزستان برای شرکت توی انتخابات از چه راهی وارد می‌شن! در صورتی‌که حدود ۹۰٪ اعرابی که کاندید شده بودن رو در صلاحیت کردن!
جالب اینجاست که تموم اعضای حال حاضر شورای شهر اهواز که همه‌گی عرب بودن رو هم رد صلاحیت کردن!! (البته به‌جز دو نفری که اصلن کاندید نشدن واسه این دوره)

*به نوازندگان موسیقی محلی بختیاری تُشمال می‌گن، موسیقی محلی بختیاری رو با دو ساز سرنا (یا کرنا) + دهل می‌نوازن.

پی‌نوشت: دوستی توی نظرات به موضوع جالبی اشاره کرد که من یادم رفته بود، زنای بختیاری موهای خودشون رو می‌بافن و از کنار روسری‌شون بیرون می‌ندازن، تا اونجاییکه من دیدم بختیاری تنها قومیه که اصالتن به زن‌ها این اجازه رو می‌ده از موهاشون به‌عنوان یه زینت استفاده کنن!
به همین خاطر همیشه توی مصاحبه‌هایی که با زن‌های بختیاری میشه مجبورن که نوع پوشش سرشون رو عوض کنن و به‌قول معروف یا حجاب کامل جلوی دوربین بیان!


 

هموطنان عربم عیدتان مبارک

دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸۵ @ ۲۳:۲۵

عید فطر رو به همه‌ی هموطنای عربم تبریک می‌گم و امیدوارم توی تمام مراحل زندگیشون موفق باشن.

توی خوزستان عید فطر به «عید عرب‌ها» معروفه و اعراب ایرانی توی این روز لباس نو می‌پوشن، به دید و بازدید می‌پردازن و عیدی می‌دن و عیدی می‌گیرن و خلاصه کلی جنب و جوش توی شهر به راه می‌افته.

اما عید عرب‌های امسال با سال‌های قبل یه فرق خیلی بزرگ می‌کنه! امسال ۴ روز پشت سر هم تعطیله و عرب‌های ایران می‌تونن مفصل به مهمانی برن و شاد باشن و صفا کنن!
یادمه پارسال می‌گفتن استانداری می‌خواد واسه عید عربا دو روز تعطیل کنه که اعراب وقت بیشتری واسه مراسم عیدشون داشته باشن اما مقدور نشد و به‌جاش امسال تعطیلی‌ها رو دوبل حساب کردن و سرهم شد ۴ روز!

خلاصه جای ما هم خوشحالی کنین، عیدکم مبروک و امیدوارم همه‌ی روزاتون عید باشه :)

تبریکات ویژه به رفقای عزیزم: مسعود همسایه، رویا هویت، شادی دردونه و عصیان.

یادمون باشه، اعراب خوزستان پاره‌ی تن ایرانند.


 

گوینده‌ی باسواد!

سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۵ @ ۰۳:۲۴

دیروز بود فکر کنم تو شبکه‌ی خوزستان گوینده‌ی خبر داشت خبری در مورد حرف‌های پاپ و واکنش مسلمونا می‌خوند، البته این گوینده فکر کنم تنها گوینده‌ی خبر استان خوزستان باشه و بسیار هم باسواده!!! چون پاپ بِنِدیکْت (pope benedict) رو می‌خوند پاپ بَندیکَت (pap bandicat)!!!

واقعن باعث تاسفه!

این فقط یکی از نمونه‌های بی‌سوادی این جماعته! اگه یه هفته بشینم پای برنامه‌هاش می‌تونم هزاران نمونه‌ی دیگه هم پیدا کنم اما سعی می‌کنم هیچ‌وقت شبکه‌ی استانی خوزستان رو نگاه نکنم چون همیشه بعدش اعصابم خورد میشه و به این فکر می‌کنم که اگه یه غیربومی این شبکه رو نگاه کنه چی در مورد ما فکر می‌کنه؟!
دور از واقعیت نیست که فکر کنه همه‌ی ماها یه مشت خل و چل و بی‌سوادیم که بلد نیستیم دو کلام درست حسابی صحبت کنیم!

باز هم واسه خودم و همه‌ی هم‌استانی‌هام متاسفم!


 

باز هم لرزش!

جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۸۵ @ ۲۱:۰۳

به کسی نگینا اما اهواز دیشب نیز یک موج زمین‌لرزه رو تجربه کرد!
به کسی نگینا اما این امواج سرگردان که زیر شهر ما می‌گردن بدجوری مشکوک می‌زنن جون تو!


 

اهواز هم لرزید!

چهارشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۵ @ ۱۱:۴۰

بین ساعت ۱:۳۰ تا ۱:۴۵ بامداد چهارشنبه موج خفیفی سرتاسر اهواز را لرزاند.

امیدوارم پیش‌لرزه‌ی زلزله‌ای بزرگ نباشه.


 

یک چهارشنبه‌سوری، بدون درگیری!

چهارشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۴ @ ۰۱:۰۴

طبق عادت معمول مراسم‌های بزن‌بکوب که هیچ‌کس تو محله‌ی خودش نمی‌مونه و برای ریختن کرم یک‌ساله و ارشاد کردن به محله‌های دیگه میره (با توجه به تهدیدات جریان‌های تجزیه‌طلب بی‌شرف) و با داشتن هسته‌هایی با قدرت هسته‌ای و حواله کردن تهدیدات به اونا، بلند شدیم رفتیم یکی از محله‌های دیگه، مثل پارسال نبود، خیابون اصلی رو تقریبن نیروی انتظامی کنترل می‌کرد و اجازه‌ی اغتشاش نمی‌داد، به بسیج هم اجازه‌ی دخالت رو نمی‌داد و تو چند مورد بسیجیا رو بازداشت هم کردن!!

توی یکی از خیابونا جمعیت زیادی ایستاده بودن و از خودشون ترقه و بمب دست‌ساز در وکردن! نیروی انتظامی هم فقط نظاره‌گر بود، بعد از یه‌مدت صدای دلنواز ضرب و تمپو حالتی عرفانی به فضا داد و جمعیت با حرکات موزون اعم از بلرزون و قر دادن و بعدن هم تکنو و هیپ‌هاپ(!) فضا رو خیلی عرفانی‌تر کردن!

خلاصه بعد از کمی بالا پایین پریدن و لرزوندنه پایین و بالا دیگه نیروی انتظامی خیلی محترمانه درخواست کرد که لطفن متفرق بشین (چون ساعت ۱۲ شده بود) و ملت هم خیلی آروم متفرق شدن و نه کسی باتوم خورد، نه گاز اشک‌آوری پرت شد!

به این میگن کنترل اوضاع! واقعن جا داره از نیروی انتظامی یه تشکر ویژه بکنم.

هیچ خبری هم از انفجار بمب صوتی یا تصویری نشد، حداقل اونجایی که ما بودیم اتفاقی نیفتاد، جاهای دیگه هم من چیزی نشنیدم، امیدوارم اتفاق ناگواری واسه کسی نیفتاده باشه.

من همین الان رسیدم خونه، خلاصه جای شما خالی!


 

روح زخمی

پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۴ @ ۱۰:۱۸

لازم دونستم یه توضیحی راجبه مطلب قبلیم بگم، بعضی دوستان فکر کرده بودن که من واقعن پدرم رو تو حادثه‌ی بمب‌گذاری از دست دادم، در حالی که اون نوشته واقعی نبود، یه فضاسازی و شبیه‌سازی از صحنه‌ی حادثه بود، اما واقعن غم بزرگی به دلم نشسته بود گویی که اعضای خانواده‌م رو تو این حادثه از دست دادم، اون نوشته شرح حال خودم بود.
آخه تلویزیون استانی خوزستان صحنه‌ها و مصاحبه‌هایی رو پخش می‌کرد که اخبار سراری اونا رو (به هر دلیلی) پخش نکرد! صحنه‌ی گریه‌ی برادر و پدر یکی از جان‌باخته‌گان حادثه، مصاحبه با پدری که همسر و دخترش رو با هم در این حادثه از دست داده بود، اجساد کاملن سوخته‌ای که فقط از روی انگشتر، ساعت، گردنبند و… شناسایی شدن و حال وخیم بعضی مجروحین واقعن تاثیر زیادی روی روحیه‌م گذاشت.
هنوز هم وختی بهش فکر می‌کنم واقعن نمی‌تونم این همه بی‌عدالتی و وحشی‌گری رو تحمل کنم. این حادثه روح منو زخمی کرد… زخمی که شاید خیلی طول بکشه تا التیام پیدا کنه.


 

بگو زنده‌س… بگو

چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۴ @ ۰۷:۳۲

پدرم واسه نقد کردن چک ۷۰ هزار تومنیش رفته توی بانک و من توی ماشین نشستم و دارم روزنامه می‌خونم، منتظرشم که زودتر بیاد بریم خونه چون خواهر کوچیکم می‌خواد بابام حتمن تو جشن تولدش باشه که یهو صدای بلندی به‌گوشم می‌رسه از ماشین پیاده میشم، دود و آتیش زیادی از داخل بانک بیرون میاد، همه‌ی شیشه‌ها شکسته شدن و تمام رهگذرا زخمی به گوشه و کنار پرت شدن، با عجله خودمو به داخل بانک می‌رسونم همه‌جا سیاه شده و آتیش زبونه می‌کشه، بوی دود و کینه همه‌جا رو گرفته، به سختی میشه از داخل شعله‌ها عبور کرد و جلو رفت اما بابام اونجاست، صدای زجه‌ی زنی رو می‌شنوم از زیر آوار اما نمی‌تونم کمکش کنم چون تیر آهنی که روی صورتش افتاده اونقدر داغه که حتا نمیشه دست رو بهش نزدیک کرد، مردم واسه کمک اومدن اما به‌سختی می‌تونن وارده بانک بشن، هنوز شعله‌های آتیش دارن زبونه می‌کشن، سعی می‌کنم جلوتر برم، یکی از کارکنان بانک رو می‌بینم که دستش قطع شده و گوشه‌ای افتاده اما هنوز زنده‌س، من دنبال پدر اومدم اما واسه کمک کردن به کارمند بانک خودمو از داخل شعله‌ها رد می‌کنم که یه دفعه سقف کاذب و چوبی بانک که آتیش گرفته رو می‌بینم که فرود میاد و روی سر و صورت کارمند بانک می‌افته و ناله و داد و فریادش رو می‌شنوم که زیر هیزم‌ها داره زنده زنده کباب میشه. شعله‌ها همه‌جا رو فرا گرفتن، کمی به عقب برمی‌گردم… کنار پام عینک پدرمو می‌بینم که شیشه نداره، عینکی که همین پریروز گرفته بود، اما خودش کجاست؟ هنوز آتش‌نشانی نیومده، گوشه‌ای از بانک آتیش کمتره و میشه رفت، مردی زخمی اون گوشه افتاده، میرم کمکش، شیشه‌ای تقریبن نیم متری دقیقن رفته تو قفسه‌ی سینه‌ش و اونو شکافته، با دستای خودم شیشه رو از بدنش بیرون می‌کشم، چه لحظه‌ی چندش‌آوری… داد می‌زنم و از مردم کمک می‌خوام چند نفر میان کمک، دست و پای مجروح رو می‌گیریم و می‌بریمش بیرون، انگار اولین آمبولانس هم اومده، دوباره برمی‌گردم داخل بانک، چشام بدجوری می‌سوزه، زنی که زجه می‌زد آروم شده، همچنین کارمندی که زیر هیزم‌ها بود… اما هنوز خبری از بابام نیست، از پشت شعله‌ها دستی رو می‌بینم که از زیر آوار بیرون مونده و داره محکم به زمین می‌کوبه، دیگه نمی‌تونم اون تو بمونم چون خودمم کباب می‌شم چشامم دیگه جایی رو نمی‌بینه، بیرون میام… آتش‌نشانی رسیده و شروع به خاموش کردن آتیش می‌کنه.. کلی بسیجی و اطلاعاتی و گارد ویژه ریخته تو محل، اولین جسد رو میارن بیرون.. همون زنیه که تیر رو صورتش افتاده بود، البته الان دیگه چیزی به اسم صورت وجود نداره، حالت تهوع پیدا می‌کنم، میرم گوشه‌ی دیوار و چشمامو از اشک پاک می‌کنم و خیره می‌شم به در بانک و برانکاردایی که بیرون میاد، چقدر سخته انتظار… دومین جسد هم کم‌کم داره بیرون میاد.. همون کارمنده بانک که دستش قطع شده بود، البته فقط از روی دست قطع شده تشخیصش دادم چون کاملن سوخته، خدایا منو بکش تا شاهد چنین کشتار وحشیانه‌ای نباشم، دو تا مجروح رو از زیر آوار بیرون میارن.. من منتظر بابامم اما هنوز خبری نیست، چقدر سخته انتظار… چشمام از زور گریه دیگه نای باز شدن ندارن… زانوهام سست شده و عرق سردی رو پیشونیم نشسته، فشارم افتاده، نمی‌تونم وایسم سرپا، میشینم رو زمین، نفسم بالا نمیاد… هنوز بابام اون توئه، با برانکارد یه نفر دیگه رو دارن میارن بیرون.. نه… چقد ساعتش شبیه ساعت بابای منه، کتش سوخته اما هنوز تیکه‌هاییش رو بدنش مونده، همون رنگ کت بابامه، نـــــــــه، نــــــــه، ای خدااااااا… چرا همش مااااااا؟ چشمام دیگه جایی رو نمی‌بینه… به سمت براندکارد و آمبولانس می‌دُوم، زمین می‌خورم… دنیا جلو چشمام سیاه شده، بلند می‌شم… دوباره می‌افتم… چشمامو باز می‌کنم، رو تخت بیمارستانم و مادرم و برادرام و خواهر کوچیکم بالای سرم ایستادن و دارن گریه می‌کنن، می‌پرسم مامان، بابا کجاست؟ هیچی نمیگه… بگو زنده‌س! گریه نکن، جوابه منو بده… تو رو خدا بگو زنده‌س…

مرتبط: حتمن مطلب «روح زخمی» رو بخونید!


 

نعره‌ی نحس انفجار

یکشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۴ @ ۱۸:۴۳

باز هم آمده پیغام ز قتل مردمان
از بروز کینه‌ها و خشم‌های دشمنان
باز هم گریه‌ی من در غم مردان جوان
نفرت و خشم من از این جهل‌های جاودان

می‌رسد از « نادری » نعره‌ی نحس انفجار
ای خدا برچین ز بغضم سیم‌های خاردار
کی شود خارج دیارم از نبرد و کارزار؟
کی شوند ساقط ز هستی دشمنان خونخوار؟

می‌نویسم تا شود ساکت، غلیان درون
می‌نویسم تا ز غم سر ننهم من بر جنون
خیس گشته جامه‌ام از اشک و خون
کی شود قتل و جنایت سرنگون؟

گریه‌ی مادری اندازد، در شهرم طنین
می‌درم من در دلم این بغض‌های آهنین
قلب من شد چاک چاک، از قباحی این‌چنین
نکند دوای دردم سنگسار عاملین

می‌زند طفلی گنهکار ز وجدان فریاد
می‌کند سر درون را ز قفس او آزاد
خوب داند که رود چون دگران او بر باد
دوست دارد برود واژه‌ی کشتار ز یاد

پی‌نوشت : شعر از خودم.


 

اهواز، هوا دبش دبش!

سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۴ @ ۱۳:۴۹

انگار هر نوع هوای بیضه‌ای توی دنیا وجود داره ما باید امسال تجربه کنیم! از اون هوای گرم وحشتناک ۶۰ درجه با شرجی بگیر تا این گرد و خاک طوفان شن افتضاحی که این‌روزا توی شهر راه افتاده، باید منتظر انواع و اقسام امراض مثه وبا و سل باشیم که توسط این گرد و خاک طوفان شن پخش میشه.
رفته بودم یه نوشابه بگیریم، اولن که تا ۳ متری رو بیشتر نمیدیدم بعدش هم تا دهنمو باز کردم احساس کردم سرمو هفل دادن تو کاسه‌ی گفل! دهنم پر گفل شده بود!
همه‌ی کارایی که داشتم اعم از اداری، دانشگاهی، تفریحی و خانوادگی رو کلن کنسل کردم! دسته که ندارم تو این هوای بیضه‌ای برم بیرون!!!

پی‌نوشت: به پیشنهاد ماهی‌دودی، گرد و خاک به طوفان شن تغییر یافت!


 

درختان ایستاده می‌شاشند!

جمعه ۱۴ مرداد ۱۳۸۴ @ ۱۱:۴۷

خب، تو این مدت یکمی به خودم استراحت داده بودم، یعنی می‌خواستم بدم ولی نمی‌دونم چرا نمی‌شد، البته شهر در امن و امان بود اما اینترنت همچین در امن و امان نبود، بعضیا بیخودی به هم پریدن و یه دعوای بی‌دلیل رو شروع کردن که نباید شروع می‌شد، توی کانتر سایتمم اسم بعضی سایتا رو دیدم که خوشم نمیاد ازشون، واسه همین چند نکته رو باید بگم واسه روشن شدن سوالاتی که ممکن پیش بیاد:

  • من با تجزیه شدن خوزستان، اکیدن، شدیدن، یقینن، مخالفم!
  • با ترور و کشت و کشتار هم ۱۰۰٪ مخالفم.
  • از سیاسی‌نویسی هم خیلی بدم میاد و اصلن اینکاره نیستم.
  • از توهین به افراد به‌خاطر داشتن قومیتی خاص (نژادپرستی) متنفرم و همه‌ی افراد رو به عنوان انسان نگاه می‌کنم.
  • از این به بعد هرگونه کامنت در مورد اعراب و مسائل پیرامونشون باشه رو سریعن پاک می‌کنم، دیگه حوصله‌ی این بحثای بی‌نتیجه رو ندارم، ما را به خیر شما امیدی نیست، لطفن شر مرسانید!

فکر کنم دیگه سوالی نباشه که جواب نداده باشم، بلخره اینم یه نوع اعلام مواضع بود :دی


 

گرما، شرجی، نوش جون

سه شنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۴ @ ۱۴:۵۸
هوای اهواز در حال حاضر

هوای تهران در حال حاضر

تهرانیا خیلی از گرمای هوا تو این روزا مینالن، چقد تلویزیون رو این گرمای بی‌سابقه‌ی حداکثر ۴۰ درجه زوم کرده !!! اون‌وقت ما اینجا داریم تا ۵۳ درجه گرما می‌خوریم و شرجی، ادارات هم که عمرن تعطیل نمیشن چون هواشناسی به هیچ‌وجه نمی‌گه اینجا ۵۱ درجه شده مثلن!

تازه بعد از صد سال یه سه چار تا اتوبوس کولردار گذاشتن اینجا واسه خالی نبودن عریضه که بگن ما هم اتوبوس کولردار داریم، در صورتی که اینجا باید همه‌ی وسایل نقلیه کولردار باشن، حالا این همه گرما یه طرف، شرجی هم گوزه بالا گوز شده این وسط، با ۳۰٪ رطوبت حالتون میاد سر جاش! تازه وقتی ساعت ۸ صبح تو شرجی که سگ هم نمی‌ره بیرون شما میرین دانشگاه و استاده بی***** نمیاد قیافتون دیدنی میشه!


 

نوشته‌های این بلاگ کپی‌راست داره!

در جستجوی مرزهای انسانیت

درباره‌ی خودم

مباحث مورد علاقه‌م بیشتر تو مایه‌های جامعه‌شناسی٬ قوم‌شناسی و فرهنگ ملل هستن٬ اصلاح‌طلب مستقل هستم و تا ابد دانش‌جو.
و در مورد اینکه چرا اسم گناهکار رو انتخاب کردم هم اینجا نوشتم که چرا گناهکار؟
پست الکترونیکم: gonahkarblog ات جیمیل

جستجو