نوشتههای این بلاگ کپیراست داره!
تو را میبینم
که به سویام میآیی
ناگهان
صدایی گوشخراش
زمین و زمان را
میلرزاند
باز هم زنگ ِ تلفن ِ لعنتی
به ساعت نگاه میکنم
شش صبح٬ به وقت ِ اینجا
لعنت به روزهای غیرتعطیل
با تنی که هنـــوز
مست ِ عطر ِ خیال ِ توست
بلند میشوم و مینشینم
لبهی تخت ِ تا ابد یکنفرهام.
دستم را دراز میکنم
سیگاری برمیدارم
و آتش میزنم
عطر خیالت
هنوز
در کوچه پسکوچههای ذهنم
لِیلِی بازی میکند
لعنت به روزهای غیرتعطیل
مسواک میزنم
لباس میپوشم٬ و نقاب
تلفن همراه٬ ساعت و سیگار را
فراموش نمیکنم
خیالت را
با روحم
در همان اتاق
جا میگذارم
و راهی میشوم
لعنت به روزهای غیرتعطیل