تو بلاگ حاجی واشنگتن یه کامنت باحال دیدم که منو یاد جریان قدیمی «مهندس کشاورزی» انداخت!
حالا جریان چی بوده؟
اینطوری که ما شنیدیم میگن یه روز یه مهندس کشاورزی میره یه مهمونخونه که صاحبش یه زن بیوه بوده و از اونجا که زن بیوهی جوون بسیار داغ بوده و هوس کارای بدبد به سرش زده بوده به مهندس میگه اتاق خالی نداریم اما تو اتاق خودم جا هست و میتونی بخوابی!
شب که میشه خانمه جای مهندس کشاورزی رو کنار جای خودش پهن میکنه به هوای…!! اما مهندس که میاد بخوابه جای خودشو بلند میکنه میبره اونور میخوابه و نقشههای خانم محترم رو نقش بر آب میکنه.
فردای اون شب خانم میره چندتا خروس رو میاره میزاره تو حیاط با یه دونه مرغ، مهندس کشاورزی هم که میاد این وضعیت رو میبینه میپرسه: جریان چیه؟ همیشه یه دونه خروس رو میذارن وسط چندتا مرغ، اینجا چرا برعکسه؟
خانمه هم جواب میده: نترس! اینا همه مهندس کشاورزیان!!!


