نوشتههای این بلاگ کپیراست داره!
والا شک داشتم که بنویسم یا ننویسم! اما وقتی دیدم تعداد دعواتیا یکمی نامتعارف شد و میتونم بهانهای واسه نوشتن بیارم اومدم ۵ مورد که فکر کنم شما در مورد من نمیدونین رو بنویسم! رفقایی هم که لطف داشتن و دعوتم کردن این برادران بودند: راه من، داریوش کبیر، کارپه دیم، پاپیون و جمهورِ خودمون.
در مورد این بازی هم اینجا بخونید که چی به چیه (اگه نمیدونید البته!)؛ اینم اصل مطلب:
۱- به خدا و زندگی پس از مرگ بهشدت اعتقاد دارم و اونو توی تموم مسایل زندگیم حس میکنم (دمی دیگر، بر پشت باد، و زنی دیگر مرا خواهد زایید…)
۲- بچه که بودیم یکی از تفریحاتمون گرفتن پشت وانتهای در حال حرکت بود تا کمی سواری کنیم! (تو اصطلاح خودمون به این کار میگفتیم «چلب» کردن!!)، یه روز که به یکی از این وانتای شاسیبلند چلب کرده بودم رانندهه فهمید و پاشو گذاشت روی گاز تا من بترسم و نتونم بپرم پایین، اما من احمقتر این حرفا بودم، همین که رسیدم سر نبش کوچهی مدرسهمون مثل همیشه با خیال راحت پریدم پایین، پریدن همان و کبود شدن پاها و خونی شدن دستها هم همان! تازه مدرسه که رسیدم ناظم گفت چرا دستات خونیه؟ گفتم چلب کرده بودم، اونم بهجای اینکه ببره دستامو بشوره یا حداقل دلداریم بده گرفت یه کتک مفصل منو زد با شلنگ!! تا دفعهی بعد آدم بشم و چلب نکنم، اما خب من که آدم نبودم! برگشتن هم تا رسیدن به نبش خونهمون چلب کردم به وانت سبزیفروش!!
۳- تا حالا دوستدختر نداشتم و ندارم، حوصلهی دختربازی رو بعد از سال اول دبیرستان از دست دادم، از عشقبازیها و لاس زدنهای پشت تلفن حالم بههم میخوره!
۴- از نظر شخصیتی، من آدم شادی نیستم واسه همین، همیشه غم توی چشمام داره کمین، کلن عصبیام و زود از کوره در میرم، حوصلهم خیلی زود سر میره، پایهی جک گفتن و شنیدن هستم! حدود یک سالی میشه که از الفاظ و رفتارم نژادپرستی رو حذف کردم!
۵- تا حالا مشروب نخوردم و نمیخورم، اما قلیون تا دلت بخواد فاز میده بهم، سیگار هم سالی یه بار تو هوای بارونی و سرد میچسبه و لاغیر!
حالا ۵ نفری که میخوام بازی رو ادامه بدن: هویت، مانی، لربلاگ، من بچه ملا ۲۵ سال دارم و آرداویراف.
سعی کردم کسایی رو دعوت کنم که تکراری نباشن!


