بگو زنده‌س… بگو

چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۴ @ ۰۷:۳۲

پدرم واسه نقد کردن چک ۷۰ هزار تومنیش رفته توی بانک و من توی ماشین نشستم و دارم روزنامه می‌خونم، منتظرشم که زودتر بیاد بریم خونه چون خواهر کوچیکم می‌خواد بابام حتمن تو جشن تولدش باشه که یهو صدای بلندی به‌گوشم می‌رسه از ماشین پیاده میشم، دود و آتیش زیادی از داخل بانک بیرون میاد، همه‌ی شیشه‌ها شکسته شدن و تمام رهگذرا زخمی به گوشه و کنار پرت شدن، با عجله خودمو به داخل بانک می‌رسونم همه‌جا سیاه شده و آتیش زبونه می‌کشه، بوی دود و کینه همه‌جا رو گرفته، به سختی میشه از داخل شعله‌ها عبور کرد و جلو رفت اما بابام اونجاست، صدای زجه‌ی زنی رو می‌شنوم از زیر آوار اما نمی‌تونم کمکش کنم چون تیر آهنی که روی صورتش افتاده اونقدر داغه که حتا نمیشه دست رو بهش نزدیک کرد، مردم واسه کمک اومدن اما به‌سختی می‌تونن وارده بانک بشن، هنوز شعله‌های آتیش دارن زبونه می‌کشن، سعی می‌کنم جلوتر برم، یکی از کارکنان بانک رو می‌بینم که دستش قطع شده و گوشه‌ای افتاده اما هنوز زنده‌س، من دنبال پدر اومدم اما واسه کمک کردن به کارمند بانک خودمو از داخل شعله‌ها رد می‌کنم که یه دفعه سقف کاذب و چوبی بانک که آتیش گرفته رو می‌بینم که فرود میاد و روی سر و صورت کارمند بانک می‌افته و ناله و داد و فریادش رو می‌شنوم که زیر هیزم‌ها داره زنده زنده کباب میشه. شعله‌ها همه‌جا رو فرا گرفتن، کمی به عقب برمی‌گردم… کنار پام عینک پدرمو می‌بینم که شیشه نداره، عینکی که همین پریروز گرفته بود، اما خودش کجاست؟ هنوز آتش‌نشانی نیومده، گوشه‌ای از بانک آتیش کمتره و میشه رفت، مردی زخمی اون گوشه افتاده، میرم کمکش، شیشه‌ای تقریبن نیم متری دقیقن رفته تو قفسه‌ی سینه‌ش و اونو شکافته، با دستای خودم شیشه رو از بدنش بیرون می‌کشم، چه لحظه‌ی چندش‌آوری… داد می‌زنم و از مردم کمک می‌خوام چند نفر میان کمک، دست و پای مجروح رو می‌گیریم و می‌بریمش بیرون، انگار اولین آمبولانس هم اومده، دوباره برمی‌گردم داخل بانک، چشام بدجوری می‌سوزه، زنی که زجه می‌زد آروم شده، همچنین کارمندی که زیر هیزم‌ها بود… اما هنوز خبری از بابام نیست، از پشت شعله‌ها دستی رو می‌بینم که از زیر آوار بیرون مونده و داره محکم به زمین می‌کوبه، دیگه نمی‌تونم اون تو بمونم چون خودمم کباب می‌شم چشامم دیگه جایی رو نمی‌بینه، بیرون میام… آتش‌نشانی رسیده و شروع به خاموش کردن آتیش می‌کنه.. کلی بسیجی و اطلاعاتی و گارد ویژه ریخته تو محل، اولین جسد رو میارن بیرون.. همون زنیه که تیر رو صورتش افتاده بود، البته الان دیگه چیزی به اسم صورت وجود نداره، حالت تهوع پیدا می‌کنم، میرم گوشه‌ی دیوار و چشمامو از اشک پاک می‌کنم و خیره می‌شم به در بانک و برانکاردایی که بیرون میاد، چقدر سخته انتظار… دومین جسد هم کم‌کم داره بیرون میاد.. همون کارمنده بانک که دستش قطع شده بود، البته فقط از روی دست قطع شده تشخیصش دادم چون کاملن سوخته، خدایا منو بکش تا شاهد چنین کشتار وحشیانه‌ای نباشم، دو تا مجروح رو از زیر آوار بیرون میارن.. من منتظر بابامم اما هنوز خبری نیست، چقدر سخته انتظار… چشمام از زور گریه دیگه نای باز شدن ندارن… زانوهام سست شده و عرق سردی رو پیشونیم نشسته، فشارم افتاده، نمی‌تونم وایسم سرپا، میشینم رو زمین، نفسم بالا نمیاد… هنوز بابام اون توئه، با برانکارد یه نفر دیگه رو دارن میارن بیرون.. نه… چقد ساعتش شبیه ساعت بابای منه، کتش سوخته اما هنوز تیکه‌هاییش رو بدنش مونده، همون رنگ کت بابامه، نـــــــــه، نــــــــه، ای خدااااااا… چرا همش مااااااا؟ چشمام دیگه جایی رو نمی‌بینه… به سمت براندکارد و آمبولانس می‌دُوم، زمین می‌خورم… دنیا جلو چشمام سیاه شده، بلند می‌شم… دوباره می‌افتم… چشمامو باز می‌کنم، رو تخت بیمارستانم و مادرم و برادرام و خواهر کوچیکم بالای سرم ایستادن و دارن گریه می‌کنن، می‌پرسم مامان، بابا کجاست؟ هیچی نمیگه… بگو زنده‌س! گریه نکن، جوابه منو بده… تو رو خدا بگو زنده‌س…

مرتبط: حتمن مطلب «روح زخمی» رو بخونید!


 

۲۲ نظر

اشکم رو درآوردی...

آخرش نفهمیدیم تو تو بانک بودی یا دانشگاه چمران ؟ :)

سلام. جای تأسفه!!! با اجازه به این مطلب و مطلب قبلیت لینک دادم.

لعنت بر همه باعث و باني هاي اين وحشي گريها. هم داخلي و هم خارجي. من ديروز تا ساعت 6 عصر مدام زنگ مي زدم كه از پدرم خبر بگيرم. موبايل ها هم همه قطع بود. نصفه جون شديم.

سلام
بسیار جالب .
صحنه ها زنده توصیف شده بودند.
موفق باشید

اقا تسلیت میگم . از ما که کاری بر نمیاد.
ولی فقط توی غم خودت شریک بدون.
واقعا تسلیت!

خیلی دارم سعی می کنم جلوی خودم رو بگیرم و اشک ... از دیروز تا حالا دارم رو این قضیه کار می کنم اما این پستت ....متاسفم

در بلاگ نیوز لینک داده شد.

نمی‌دانم چه بگویم! انسانیت؟ ترور کور است و محصول نبود دموکراسی. خشونت، خشونت می‌آفریند و در این میان انسان‌های بی‌گناهی صدمه می‌بینند که هیچ نقشی در نابرابری‌های موجود در اجتماع ندارند. آنانی که احتمالن با این روش‌های وحشیانه به قدرت برسند نیز، دوای درد نخواهند بود. تسلیت برای پدرت و تمام آنانی که در این کشتارهای کور جان خویش از دست داده‌اند.

بگو داری شوخی میکنی. بگو این فقط یه داستان بود...
نمی دونم چی بگم. اشک ریختن هم کمک نمی کنه... جون سیا با من یه تماس بگیر..

نمی دونم چی می شه گفت از دیروز تا حالا اونقدر گریه کردم که دیگه نا ندارم...
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا

گناهکار جان کمرم رو شکستي به خدا. نمي دونم چي بگم. فقط متاسفم. اميد وارم نسل تمام اين تروريست هاي کثيف از روي دنيا پاک بشه. اميد وارم به سزاي اعمالشون به بدترين حالت ممکن برسن. گناهکار جان ساکتم اما مي خوام برم بيرون فرياد بزنم.

اشک ، اشک و اشک ...

با سلام هنوز که دارم این مطلب رو میخونم باور نمی کنم که برای شما چنین اتفاقی افتاده باشه... واقعاً متاسف هستم و امیدوارم ما رو در غم خودتون شریک بدونید.

سلام دوست من,
نثر قشنگی داری و به اصول نويسندگی هم واردی, پاينده باشی.

ایشو ن که گفتن صحنه سازی یه جنایته!و ماجرا برای خودشون نیست...ای بابا...چرا انقدر راحت اذیت میکنین ملتو.

به این پستت هم لینک دادم، عالی بود!

واییی خدای من انقدر واقعی و زنده بود که هنوز داره دستام میلرزه....

لعنة الله علي القوم الظالمين.

kheili khoshk bood kamelan moshakhas bood ke dard nacheshidi!!! yekam say kon khodeto bishtar bebari tu sharayet age ham ghodrat tasavoret payeene hadeghal ba byeki ke ye hamchin dardi cheshide sohbat kon!!!!

امیدوارم اینی که اینجا نوشته بودی داستان بوده باشه و همیشه خانوادتون پیش هم باشن

نظرات بسته شدن!


نوشته‌های این بلاگ کپی‌راست داره!

در جستجوی مرزهای انسانیت

تماس

Gonahkarblog روی Gmail

جستجو


بایگانی

خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه و دریافت مطالب وبلاگ٬ ایمیل خود را وارد کنید.

لینک‌ها

گزیر - جمهور - یک پزشک - شب تار - Dizzy Rocker - نیک آهنگ - راز سر به‌مهر - خواب بزرگ - پاپيون - شوالیه‌ای با شنل سرمه‌ای نقش‌شده با نشان طلاکوب شیر - فارس تک - داریوش کبیر - بلاگ‌نوشت - کیبرد آزاد - امشاسپندان - آشوب - راه من - الوان وب - من بچه ملا ۲۵ سال دارم - روبو - زمستان است - نقطه ته خط - کارپه دیم - ماني آنلاين - شادی شاعرانه - پابرهنه برخط - ندای امروز - کودن با استعداد - امشاسپند - زاپاس - بی‌اجازه کوچیکترا نه - هویت - دختری از تبار ماه هفت - Corelist - رسانه - itLine - امروز ما - لحظه - میم‌نون - مسافر - هادی فرنود - آخرین پدرخوانده - حرف حساب - شیدا - سی و یک اسفند - روزها - تلایه - نیما دارابی - دست‌نوشته‌های یک دردگرفته - متتی - از اهالی امروز - کویرزاد - شاهو توفانی - وحید - دلکوک - چرا من نه - امیدانه‌های امید - پژ - سمن آیین - پژواک - فانوس آزاد - بدون نوشابه بدون سس - نگاه گمنام - آشوک - عصر نوشتن - فارسی موبایل - مطرود - میهن دانلود - بلاگ‌لیست - من بدون سانسور - دخترو - مشتاقی - نودهشتیا -