خب گناهکار هم یه ساله شد، طبق عادت احتمالن باید خوشحال باشم اما قبل از خوشحال بودن باید ببینم اینجا چیا واسم داشته و به چه دردی خورده(؟) بعدش خوشحالی کنم چون کاری که چیزی به آدم نرسونه رو باید جمعش کرد.
راستشو بخواین من همینجوری از سر هوس اینجا رو راه انداختم، چون پول هاست و دومینش رو هم خودم ندادم سال قبل و یه بندهخدای دیگهای واسم اینجا رو خرید (امسال قرار شده واسش بفرستم پول هاست و دومینو، مفتخوری هم حدی داره!)
بزار از اول شرو کنم، یه روزی من احساس کردم از پایان میترسم و تصمیم گرفتم آغاز کنم…
بیشتر سعی میکردم بتونم بلاگ رو مثه محسن درآرم این روند ادامه داشت و بیشتر مسائلی که مطرح میکردم سطحی بود.
از اون پستایی که دادم «خانهی پاکان» رو خیلی دوس دارم.
بعدش یه مرجع فارسی واسه توابع قالب وردپرس نوشتم که خودم باش خیلی حال کردم و بهدرد بعضیا هم فکر کنم خورد همون موقع.
یه چندتا کلکل هم با هودر کردم که همینطوری از سر عصبانیت بود.
زمان گذشت تا رسیدیم به بازیای تیم ملی واسه مقدماتیه جامجهانی که IQ ترکوندم و تصمیم گرفتم بازیا رو بهصورت آنلاین گزارش کنم واسه کساییکه دسترسی به تلویزیون ندارن و خوشبختانه جواب داد! منم چهارتا از بازیهای تیم ملی رو آنلاین گزارش کردم.
یه مدت بعد یه سری درگیری قومی توسط جریان ضدملی خلق عربیها تو اهواز بهوجود اومد که من یه گزارش ازش تهیه کردم از چیزایی که شنیده بودم و گذاشتم اینجا، با بحثایی که پای اون پست کذایی با دیگران داشتم فهمیدم برداشتم از زندگی خیلی نژادپرستانهست، واسه همین رفتم دنبال منابعی که بتونم دیدم رو عوض کنم، خوشبختانه تا حد زیادی موفق شدم و کللن زندگیم از این رو به اون رو شد، راستشو بخواین یکمی سختتر از قبل شد چون محدودیتهام بیشتر شد و توی همهی کارام باید رعایت میکردم که مبادا به قومی توهین کنم و مردمانی رو از خودم برنجونم، اما ارزشش رو داره، من حاضرم خودم رو محدود کنم اما دیگران رو از خودم نرنجونم، اصلن “یکی” از دلایل زنده بودنم همین یه بیته «سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز / مرده آنست که نامش به نکویی نبرند» اگه این بیت نبود من همون اوایل راهاندازیه این بلاگ خودکشی کرده بودم! چون بهشدت تحت تاثیر ابیاتی از قبیل «جهان هیچ است اندر هیچ / ای هیچ بیهوده در هیچ مپیچ» بودم و تقریبن به پوچی رسیده بودم و ادامه زندگی رو بیخود میدیدم، دوس ندارم در موردش حرف بزنم…
بعدش رفتم تهران و اون قضایای «بچه شهرستانی» و این حرفا پیش اومد که البته من تو اون پست یکمی شورشو در اورده بودم که همینجا رسمن اعتراف میکنم! ولی باور کنید همچین مسائلی خیلی وجود داره.
یه مدت بعدش دوران انتخابات بود و همهی بلاگا سیاسی مینوشتن اما من چون تخصصی تو این زمینه ندارم حتا یه پست هم در مورد انتخابات ندادم!
بعد از اون پست شورش در اهواز یه سری مشکلات واسم بهوجود اومد که من مجبور شدم سرپا بشاشم که خیلی بهدردبخور بود و دست از سرم برداشتن!
بعدش یه سری دعواهای وبلاگی بهوجود اومد که منو مجبور کرد پست «پز روشنفکری» بنویسم، چرا بیخودی رودرواسی کنم؟! دعوای مجید زهری (افشین زند یا هر اسم دیگهای که واسه خودش جور کرده…) با ن.خ که نارس بودن بلوغ فکری زهری رو ثابت کرد که توی دعوا به ن.خ یه چیزی تو این مایهها گفته بود «دیگه از کسی که صداش شبیه دختر بچههای ۱۲ ساله هست چه انتظاری میشه داشت؟!»، خب کسی که تو جروبحث همچین استدلال مزخرفی رو بهکار میبره واسه خراب کردن طرف مقابلش، بعد از اونور پز روشنفکریش ماتحت خر رو جر داده معلومه فقط نقش بازی میکنه و من از این کثافت کاریا حالم بههم میخوره!
مقالهی «رپ فارسی» ورود رسمی من به عرصهی موسیقی بود که رپ فارسی رو بردم زیرسوال!
یه تغییر قالب داشتم که اینجا رو بزک کردم یکمی… بعد از اون کوتاهنویسی رو شروع کردم البته غیر رسمی! و بعدش هم نظرمو راجبه تبادل لینک نوشتم تا افرادی مثه فینگیلی دست از سر کچل ما بردارن!
مقالهی «نژادپرستی» نتیجهی مطالعهی من در مورد قومگرایی بود… متاسفانه این مقاله اونجوری که فکر میکردم مورد توجه قرار نگرفت… اما خب به یهورم! من هنوز زندهام و هنوز تواناییه نوشتن دارم، ادامه میدم…
بعدش هم جریان اون مسابقهی عجیب و غریب دویچهوله و نامزدبازی بنده!
بعد از کلی سر و کله زدن با اونایی که دیگران رو مورد تحقیر قومی قرار میدن با افرادی روبرو شدم که انگار از دماغ فیل افتاده بودن و شدیدن به قومیتشون افتخار میکردن… بلخره باید جوابشونو میدادم!
… و تلاشهای من برای رسیدن به شخصیتی که دوس دارم
پرداختن به موسیقی محلی… موسیقی بختیاری!
و نمودار زندهگی…
اعتراضم نسبت به نمونهی دیگهای از پز روشنفکری!
سقوط هواپیمای باربری-نظامی C-130 و کشته شدن تعداد زیادی از خبرنگاران صداوسیما… دیدن گفتم؟ ماجرا الان دیگه فراموش شده… آخرش چی شد؟ کی مقصر بود؟ هیچچیزی معلوم نشد… مثه همهی اتفاقاته ناخوشایندی که میافته و بعد از یه مدت بیسروصدا تموم میشه…
بعد از اون شروع شدن رسمی کوتاهنویسی و بقیهی اراجیفی که خودتون میبینید…
از این به بعد هم یه فصل جدید آغاز میشه تو نوشتههام که خودتون میبینید بهتدریج!
این بود انشای من/.
شب یلدا وشد من هم یه ساله
شر و ور ونویس کلی باحاله
از هر چیزه جواد در کن مقاله
زمستون وشده واسم بهاره!
خــــــــــوب بید؟!