پنجشنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۴ @ ۰۲:۰۵
چند ماه قبل بود با خودم تضاد فکری شدیدی پیدا کرده بودم، دیگه از رفتار خیلیا از جمله خودم خسته شده بودم، از دروغایی که میگفتم، از حرفایی که پشت سر ملت میزدم و توی روشون خفهخون میگرفتم، ترس از افشا شدن حرفایی که پشت سر بقیه زدم و فشار روحی و عذاب وجدان باعث شد با خودم عهد کنم تا زندهم دیگه پشت سر کسی حرف نزنم یا اگه هم چیزی میگم جلوی روش هم همونو بتونم تکرار کنم.
از اون موقع تا بهحال این روند و پیش گرفتم و خیلی هم موثر بوده، دیگه اصلن استرسی ندارم واسه حرف زدن و انتقاد کردن از بقیه، شاید خیلی از رفیقامو سر همین روراستی از دست دادم (و شاید از دست خواهم داد) اما من هنوز پای عهدی که با خودم بستم وایسادم!
درسته، شاید توی برخورد اول، یکمی ناراحت بشه طرف مقابل از اینکه بدون رودرواسی عیبشو بهش میگم و حتا ممکنه باهام قطع رابطه کنه، اما مطمئنن ارزش روراست بودن رو زمانی میفهمه که دیگران پشت سرش عیباشو بگن و روبروش خوبیاشو!
من دقیقن برعکس این عمل میکنم یعنی عیب افرادو روبروشون میگم، اینجوری دیگه وجدانم راحته، تازه پایهی دوستیهامم محکمتره چون اگه از طرف من حرفی رو پیش رفیقام نقل کنن که واقعیت نداشته باشه دیگه اونا قبول نمیکنن، چون میگن «این که بدترین چیزا رو تو چشمون نگا میکنه بهمون میگه دیگه دلیلی نداره بره پشت سرمون حرف بزنه»؛ و واقعن هم دیگه رودرواسی نمیکنم با کسی اگه از چیزی خوشم نیاد مستقیمن میگم و به یهجاییمم نیست که طرف در مورد من چی فکر میکنه!
یکی دیگه از تصمیماتم این بود که دروغ نگم! (خاک بر سرت واقعن، بعد از این همه عمر تازه تصمیم گرفتی دروغ نگی؟!) این یکی واقعن سخته، یعنی منی که توی جامعهای بزرگ شدم که ۹۵٪ حرف مردمش آمیخته با دروغه چطوری میتونم دروغ نگم؟!
خیلی تمرین میکردم اما نمیشد، واقعن خیلی سخت بود اما غیرممکن نبود، الان یه مدتیه راست گفتن واسم عادی شده و دروغ گفتن واسم غیرعادی! بلخره تونستم یکمی به اون چیزی که از خودم توی ذهنم ساخته بودم نزدیک بشم، یه مدته وختی دروغ میگم دقیقن صدای وجدانمو (مثه صدای وجدان «شیر فرهاد») میشنوم، حال و روز عجیبی پیدا کردم. اما باز هم امکان دروغ گفتن هست و بعضی وختا از دستم در میره و کاریش نمیشه کرد، چون هر کسی کو دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش!! (:دی)
حالا یه عیب بزرگی که من دارم اینه که زیاد فحش میدم، یعنی از ۶ کلمهای که از دهنم میاد بیرون ۵تاش «فحش بدبد»ه! این یکی رو هرکاری کردم نتونستم بهصورت کامل ترکش کنم، فعلن بهصورت کنترلشده در اومده یعنی جلوی کساییکه نمیشناسم خودمو کنترل میکنم که چرت و پرت نگم! البته خودمم اشتیاق زیادی ندارم که این عادت حسنه رو بهصورت کامل ترک کنم، همین حالت کنترلشدش واسم ایدهآله، چون همیشه از کسایی که بیخودی افهی با ادب بودن میان بدم میومده!
زندگی واسه من یه جنگه، فعلن جنگه من، جنگه داخلیه! فعلن باید خودمو بسازم بعدش به فکر محیط اطراف بیافتم، ایراد خیلی از ماها اینه که حرفایی رو میزنیم که خودمون بهشون اعتقاد نداریم ولی واسه دیگران تجویزشون میکنیم! یعنی قبل از اینکه خودمونو بسازسم میخوایم فردین بازی در بیاریم و به دیگران کمک کنیم. بهقوله معروف «چاه مکن بهر کسی، اول خودت بعدن کسی»
این پست رو حمل بر خودستایی نزارین، من خودم دارم میگم که دروغگو بودم (و الانم آثارش بهجا مونده) دو رو بودم، بد دهن بودم (و هستم) اما دارم ترک میکنم، خواهشن
ضدحال نزنین :))
امیدوارم توی این جنگه داخلی شهید نشم!