نوشتههای این بلاگ کپیراست داره!
اومده بودم تهران، یعنی واسه نمایشگاه مجبور شدم بیام وگرنه دلم که درد نمیکنه الکی خرج بزارم رو دستم، راستشو بخواین واسه اولین بارم بود که اومدم تهران و از این به بعد هم سعی میکنم دیگه نیام مگر اینکه سفر کاری پیش بیاد.
از راهآهن که زدیم بیرون با یه کولهپشتی ۱۵ کیلویی داشتم بهزور راه میرفتم که یه راننده تاکسیه گفت: بچه شهرستانی کجا میری ؟، گفتم: سهراه جمهوری، گفت: پس برو مزاحم نشو !! گفتم: ممنون :)
رفتم اونور میدون سوار اتوبوس شدم، اتوبوس خیلی شلوغ بود، یکی از برادران آذری هم کنارم نشسته بود یهدفه شروع کرد به ترکی صحبت کردن، بش گفتم بابا من ترک نیستم بخدا، نمیفهمم چی میگی، گفت: بچه کجایی ؟ گفتم: اهواز، گفت: آها پس عربی !!! گفتم: نه بابا اهوازیا که همه عرب نیستن، اما اون باز اصرار میکرد، گفتم: خب اگه اینقدر برات مهمه که من بگم عربم، باشه، من عربم، ولم کن دیگه ! این مصیبت رو که رد کردیم رسیدیم همون سهراه جمهوری و رفتیم سر منزل مقصود، یه چن ساعتی استراحت کردیم و زدیم بیرون به قصد نمایشگاه، رفتیم چارراه ولیعصر تا بریم میدون انقلاب، یه تاکسیه ایستاده بود بش گفتم میدون انقلاب گفت بیا بالا، تا سوار شدم گفت: دیگه نمیگی میدون انقلاب ها !!، گفتم: پس چی بگم ؟ گفت: میدون ۲۴ اسفند، گفتم: خب حالا چه فرقی به حال شما میکنه ؟ گفت: دیگه به تو ربطی نداره، گفتم: ممنون از این همه مهماننوازی و لطافت طبع !
چقد شلوغ بود این مسیر همش هم ترافیک بود منم که اصلن حوصلهی ترافیک و شلوغی رو ندارم دیگه اعصابم داشت میریخت به هم، پشت یکی از چراغ قرمزا پیاده شدم و با پای پیاده در شهر غریب حرکت کردم به سمت میدون انقلاب، از دم در اون ۵۰ تومنی خرکیه هم رد شدم که ناخودآگاه یاد ۱۸ تیر افتادم، خلاصه اینکه رفتم میدون و دیدم یه بابایی داره خودشو جر میده “نمایشگاه ۱ نفر، نمایشگاه ۱ نفر” گفتم آقا بیا بریم، گفت: برو تو ماشین بشین تا منم یه کاری دارم انجامش میدم و میام تو هم یه نوار گوش کن و بعدش با دست اشاره کرد به یه پیکان قرمز که ۲۰ متر جلوتر پارک شده بود، البته اینقدر ماشین جلوش پارک شده بود توی ماشین اصلن معلوم نبود، منم با خیال اینکه مسافرا دیگه تکمیلن و یارو میاد که بریم نمایشگاه رفتم تا رسیدم به ماشین، یه نگاهی کردم تو ماشین دیدم فقط یه نفر تو ماشین نشسته، منم رفتم نشستم و به بغل دستیم گفتم این یارو که میگفت “نمایشگاه ۱ نفر” پس چرا تکمیل نیست ماشین ؟ گفت بابا اینا ** زیاد میگن تو به حرفشون توجه نکن، فکر کنم یارو منظورش از “نمایشگاه یه نفر” این بوده که یه نفر بیشتر مسافر ندارم یا تو یه نفر هم برو سوار شو یا یه چیزی تو همین مایهها، آرمان میگفت تهرانیا گرگن من باور نمیکردم !
با هزار خون دل خوردن بلخره ماشین پر شد و یارو اومد که حرکت کنه دیدیم ماشین روشن نمیشه، آقا پیاده شو و هل بده تا ماشین روشن شه، خلاصه با هزار بدبختی این لگن روشن شد و حرکت کرد، یه نوار استاد جواد هم گذاشته بود و کلی باش فاز میگرفت “گفته بودم اگه برگردی میبینی، روی این پنجرهها اسم تو بوده”، همش تو اتوبان لایی میکشید خفن، طوری که من دوبار مرگو جلو چشام دیدم، دیگه این یارو دختره بغل دستیم گفت: آقا درست رانندگی کن، رانندهه زد کنار و برگشت به یارو گفت: “اگه من رانندم پس بهتوچه، اگه بهتوچه پس من رانندم !”، دختره بدبخت دیگه هیچی نگفت منم که از خنده رودهبر شده بودم از حرف رانندهه، بعد از هزار بدبختی از این اتوبانهای سربالاییه تهران رفتیم بالا و رسیدیم به نمایشگاه، یارو زیر یه پل پیادهمون کرد و گفت: آخرشه، منم بش گفتم: تو هم آخرشی ! یارو کلی حال کرد :))
گفتم: چقد میشه ؟ گفت: قابل نداره ۷۰۰ تومن ! گفتم: مردحسابی چهخبره ؟! گفت: داداش نرخش همینه، منم با اکراه ۷۰۰ تومن پول ناقابل رو دادم به یارو و راه افتادم دنبال بقیهی جمعیت مشتاق کتابخوان، رسیدیم به یه جایی دیدم ملت دارن مثل بز کوهی از یه کوهپایه بالا میرن، از یه نفر پرسیدم اینا چرا اینجوری میکنن ؟ گفت: میخوان برن نمایشگاه ! تازه دوزاریم افتاد خودمم باید بز کوهی بشم :) نوبت ما رسید الحقولانصاف عینهو بز کوهی که مادهش بالای کوه منتظرشه رفتم بالا تا رسیدم به در نمایشگاه، اولن که تموم اون سنگفرشهای منتهی به در نمایشگاه از کاغذ پوشیده شده بود، رفتم داخل، جمعیت موج میزد، خیلی از این محیطهای شلوغ بدم میاد، خلاصه یکمی سردرگم این ور اونور رفتم تا یه باجه اطلاعات پیدا کردم و ازش یه نقشه گرفتم، همینطور راه افتادم سمت محل فروش کتابهای لاتین، ماشاالله جمعیت مشتاق هم با انواع و اقسام مدلهای مختلف در اون مکان فرهنگی ظاهر شده بودن طوری که واسه یه لحظه نمایشگاه رو با Fashion TV اشتباه گرفتم، رسیدیم به غرفههای کتب خارجکی، ماشاالله چقد کتاب خارجی ولی حـیـف که eBook هـمـهشـو داشـتم و هـیچکدومش به دردم نـمـیخـورد، خــلاصـه بـعـد از ایـنـکه یـه چـرخـی تـو غـرفـههـای مـخـتـلـف زدم رسـیـدم به غـرفـهی Wrox عـزیـز، الـبـتـه انـتـشـارات Wiley کـتـابای Wrox رو مـنـتـشـر مـیـکـنـه، رفـتـم بـه یـارو مـسـئـول غـرفـهش گـفـتـم: ۵ Proffesionasl PHP دارین ؟، گفت: آره داریم ولی…، گفتم ولی چی ؟ گفت: بچه کجایی ؟، گفتم: اهواز، گفت: آخه بچه شهرستانی رو چه به کتاب خارجی، یه نگاه دانشمند اندر شتر بهش انداختم و بیخیال شدم و رفتم دیگه مطمئن شدم اینا حتمن از شهرستانیها خاطرهی خیلی بدی دارن که اینجوری باهاشون چپ افتادن، به قول ناصر حتمن از انتهای روده از شهرستانیها “خورده”ن ! وگرنه بیدلیل که این همه توهین بار آدم نمیکنن.
از سالن کتابهای لاتین گرخیدم (شکل عامیانهی گریختم) و رفتم سمت ناشران عمومی و همینطوری یه نگاه سطحی کردیم غرفهها رو و یه کتاب عینالله واسه یکی از دوستان گرفتم و یهکمی هم پائلو کویلو و یهذره هم این غرفهی لینوکس فارسی رو نگاه کردم و خدائیش عجب زبونی داشت یارو فروشندهه هی چرت و پرت بار مردم میکرد، نشسته بودن Suse 9.2 رو فارسی کرده بودن هی دروغ میبستن به نافش ! خلاصه زیاد حال نداد نمایشگاه، هرچی به مغز فندقیم فشار اوردم اسم غرفهی احسان رو یادم نیومد هرچی هم چشمم دنبال کلیدفروشی کار کرد چیزی پیدا نکردم :(
تو صف ساندویچ که ایستاده بودم گوشیم زنگ خورد، یکی از دوستام بود از اهواز، گفت کجایی گفتم نمایشگاهم، یه کتاب سفارش داد تا براش بگیرم منم چشم گفتم و قطع کردم، یهو دیدم یکی از پشتسر هفلم داد و گفت برو جلو دیگه بچه شهرستانی ! برگشتم یه نگاه به یارو کردم دیدم با دو سه تا از دوستاشه اگه بخوام یه حالی بش بدم ممکنه دو سه برابرش بهم حال بدن گفتم مگه نمیبینی آدم ایستاده جلوم، گفت شما بچه شهرستانیا که این چیزا حالیتون نمیشه، گفتم همین که شما حالیتون میشه میخواین با هفل دادن کارتون راه بیفته کافیه، دیدم اون دخترایی که باش بودن شروع کردن به خندیدن یارو هم دیگه دید خیلی ضایعست بمونه تو صف، بیخیال ساندویچ شد و رفت ! (در واقع خیلی شیک و تمیز ریدم بش تا خودش باشه دیگه اینطوری برخورد نکنه)
ساندویچ رو گرفتم و رفتم نشستم رو یه نیمکت و شروع کردم به لمبوندن ساندویچ، یه آقایی هم با لباس کردی کامل اومد اجازه گرفت و نشست کنارم، اونم ساندویچ تو دستش بود ولی خب ماشالله سه سوته ترتیبشو داد منه بدبخت هم دهنم سرویس شد تا خوردمش از بس نونش یخ بود ! وقتی تموم شد دیدم دوست کردم شروع کرد به صحبت کردن با اون لهجهی قشنگ کردیش، گفت: منم توی صف بودم و دیدم چطوری بهت توهین کردن، گفتم: بابا مشکلی نیست عمل هرکسی نشوندهندهی تفکرشه، از اون پسر هم من چیز بیشتری انتظار نداشتم :) گفت: بچه کجایی ؟، گفتم: اهواز، گفت: پس چرا سیاه نیستی ؟، گفتم بابا بخدا ما هم مثل بقیهایم، همش تقصیر این صدا و سیماست که توی فیلماش خوزستانیا رو همه سیاه و با دشداشه (لباس عربا، همونی که مثل یه تیشرته اما تو سایز بزرگتر که تا نزدیک زمین هم میرسه، اکثرن هم سفیده رنگش) نشون میده ! گفت: آره والله منم به همون خاطر گفتم، ملت اطلاع درستی از آداب همدیگه ندارن هرکی هرچی دلش بخواد بهخوردشون میده :( ، یکمی در مورد کردا باش صحبت کردم و بعدشم خداحافظی کردیم و رفتیم رد کار خودمون، خداوکیلی انسانتر از کردا من ندیدم تو زندگیم ! (اگه حوصله کنم خاطرات اون سفری که به سنندج داشتم رو مینویسم تا یهکمی بیشتر با خلق و خوی کرد آشنا بشین)
همون دو سه تا کتابی رو که خریده بودم گرفتم دستم و اومدم بیرون از نمایشگاه و با اتوبوس برگشتم میدون انقلاب و بعدشم چارراه ولیعصر و سهراه جمهوری، همونطور که داشتم میرفتم خونه دیدم وسط یه خیابون کلی مانع و حصار گذاشتن، دو تا از برادرای پاسدار هم مسلح ایستادن و به هیشکی هم اجازهی عبور و مرور با ماشین رو نمیدن، رفتم پرسیدم برادر جریان این حصار و اینا چیه ؟ گفت دفتر ارتباطات مردمیه، من که اصلن تو نخ این چیزا نبودم گفتم خوب یه دفتر که این همه حصار و نگهبان و اینا نمیخواد، یهدفه یارو گفت: “بچه شهرستانی هستی ؟” (با لحنی که مثلن بهت بگه بچه کـ*نی هستی ؟) گفتم: آره بچه اهوازم، گفت: اینجا دفتر مقام معظم رهبریه، گفتم: آها پس همینو بگو ! سلام برسونید خدمتشون؛ برادر هم کم نیورد و گفت علیکم و سلام ! منم راهمو کشیدم و رفتم.
خلاصه اینکه دو روز بعد هم دوباره رفتم نمایشگاه و کلی بچه شهرستانی شنیدم اما خب دیگه عادت کرده بودم.
خیلی هم از شلوغی بیش از حد تهران بدم اومد، ترافیک خیلی گندی داشت، بعدشم این چرا همش سربالایی بود ؟ دهنم سرویس شد از بس سربالایی گز کردم ! ولی خدائیش این اتوبوسای خیابون ولیعصر خیلی فاز میدن، یارو با سرعت ۱۳۰ کیلومتر گاز میده وسط شهر، اصلن هم عین خیالش نیست ممکنه بچهای چیزی بپره وسط خیابون !
ای دوستان تهرانی هوشیار باشید که بچه شهرستانیها چیزی از شما کم ندارند پس در افکار خود تجدیدنظر کنید !
پینوشت : خب مثل اینکه ملت بد برداشت کردن، اول راجبه اون یارو دم راهآهن از روی کولهپشتیم فهمید تهرانی نیستم، اون یارو کتابفروشه هم از روی سررسیدی که دستم بود، چون اسم یه شرکت اهوازی روش بود، یارو تو صف هم چون با دوستم با لهجهی جنوبی صحبت کردم فهمید تهرانی نیستم، اون برادر هم چون دید خیلی سوالم تابلوئه فهمید، والا عکسمو که بزارم اینجا میبینین زیاد هم تابلو نیستم !
بعدشم اگه من با یارو دعوا میکردم که هیچ فرقی باهاش نداشتم بلخره یه فرقی بین من و اون باید باشه یا نه ؟
در ضمن من نگفتم همهی تهرونیا اینجورین، این همه رفقای بلاگر دارم که خیلی هم انسانن، ولی قبول کنین این تفکر که شهرستانیا با تهرانیا خیلی فرق دارن خیلی همهگیر شده !