تمامی حقوق متعلق به وبلاگ گناهکار (www.Gonahkar.com) است.
بازنشر چاپی نوشتهها بدون اجازهی نویسنده ممنوع میباشد.
لینک دائم: http://gonahkar.com/archives/1388/09/01/%d9%87%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%87/
بازنشر چاپی نوشتهها بدون اجازهی نویسنده ممنوع میباشد.
لینک دائم: http://gonahkar.com/archives/1388/09/01/%d9%87%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%87/
لینکدونی
- لطفاً وبلاگها را نجات دهید
- مهمترین دروغهای ۷ شهریور ۱۳۸۹
- ریشهی ذهنیت خطا از کمکهای خارجی
- شعر حدادعادل در وصف آقا
- مهمترین دروغهای ۶ شهریور ۱۳۸۹
- محمدعلی توقیف: هر کس پشت سر خاتمی نماز بخواند٬ نجس است
- جهان سوم کجاست؟
- سبکهای مختلف موسیقی
- دلقکهای اعزامی صدا و سیما به اروپا
- کدام پل کجای این جهان...
- اون ممه رو آجرلو برد
- بگو مگوی کوچکزاده با یک خبرنگار
- حقایقی دربارهی شهید چمران
- دربارهی نسلی که فحاشی را دوست دارد
- احتمال صدور حکم اعدام برای فوتبالیست سابق
دربارهی نگارنده
مباحث مورد علاقهم بیشتر تو مایههای جامعهشناسی و فرهنگ هست. از سیاست [چون با دروغ آمیختهست] خوشم نمیاد.هرگز از این نمیترسم که نوشتههای الانم با گذشتهها تناقض داشته باشه٬ آدمها عوض میشن٬ اگه تناقضی توی نوشتههام دیدین٬ نوشتهی جدیدتر رو طرز فکر فعلیم بدونبن.
در مورد اینکه چرا گناهکار رو انتخاب کردم هم اینجا نوشتم: چرا گناهکار؟
تماس
Gonahkarblog روی Gmailجستجو
بایگانی
خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه و دریافت مطالب وبلاگ٬ ایمیل خود را وارد کنید.
۱۰ نظر
راه فرعی هم نیست؟
اتفاقا" راه زیاده ولی کجاست همراه وفادار.؟
راهی باید ساخت
باید به فکر اهلی کردن باشید... و اهلی شدن آدمها!
ره تاريك با پاهاي من پيكار دارد
به هر دم راه را با آب آلوده
به سنگ آكنده ودشوار دارد
به چشم پا ولي من راه خود را مي سپارم.
جهان تا جنبشي دارد رود هر كس به راه خود
عقاب پير هم غرق است و مست اندر نگاه خود.
ديگر جا نيست
قلبت پر از اندوه است
آسمانهاي تو آبي رنگي گرمايش را از دست داده است
زير آسماني بي رنگ و بي جلا زندگي مي كني
بر زمين تو باران چهره ي عشقهايت را پر آبله مي كند
پرندگانت همه مرده اند
در صحرايي بي سايه وبي پرنده زندگي مي كني
آنجا كه هر گياه در انتظار سرود مرغي خاكستر مي شود
ديگر جا نيست
قلبت پر از اندوه است
خدايان همه آسمانهايت بر خاك
افتاده اند
چون كودكي
بي پناه و تنها مانده اي
از وحشت مي خندي
و غروري كودن از گريستن پرهيزت مي دهد
اينست انساني كه از خود ساخته اي
از انساني كه من دوست مي داشتم
دوست ميدارم
دوشادوش زندگي
در همه نبردها جتگيده بودي
نفرين خدايان در تو كارگر نبود
و اكنون ناتوان و سرد
مرا در برابر تنهايي
به زانو درآوردي
آيا تو جلوه ي روشني از تقدير مصنوع انسانهاي قرن مايي ؟؟؟؟؟؟
ديگر جا نيست
قلبت پر از اندوه است
مي ترسي-به تو بگويم-تو از زندگي مي ترسي
از مرگ بيش از زندگي
از عشق بيش از هر دو ميترسي!
به تاريكي نگاه ميكني
از وحشت مي لرزي
و مرا در كنار خود
از ياد مي بري .
راه ! چاه !
به درک!
اینهمه راه و اینهمه همراه... به کجا شدند؟ شتابان و خرامان...
به درک!
راه رو بساز همراه پیدا میشه
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی ؟ ره ز که پرسی ؟ چه کنی ؟ چون باشی؟