همراهی نیست
وقتی راهی نیست
تمامی حقوق متعلق به وبلاگ گناهکار (www.Gonahkar.com) است.
بازنشر چاپی نوشتهها بدون اجازهی نویسنده ممنوع میباشد.
لینک دائم: http://gonahkar.com/archives/1388/09/01/%d9%87%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%87/
بازنشر چاپی نوشتهها بدون اجازهی نویسنده ممنوع میباشد.
لینک دائم: http://gonahkar.com/archives/1388/09/01/%d9%87%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%87/
لینکدونی
- توهم توطئه: از فرفر تا فارسی ۱
- فعال ۲۳ سالهی حقوق بشر زیر بلدوزر اسرائیلی له شد
- شروط ضمن عقد
- کیهان حرف خود را بهشدت تکذیب کرد
- ولا تقربوالصلوة و انتم مستبدا!
- صدا و سیمای تزریقی!
- اشکها و لبخندها؛ حکایت روزنامهنگاران اصلاحطلب
- آزادی نزدیک به مطلق!
- تحریریهی اعتماد پس از توقیف روزنامه
- مطبوعات، آزادند!
- قصه ما به سر نمیرسد
- ده ابزار کاربردی گوگل
- بهترین ابزارهای آنلاین طراحی نمودار
- بیست و سی
- جنگ نرم
تماس
Gonahkarblog روی Gmailجستجو
دستهبندیها
- عمومی
- کامپیوتر
- وردپرس
- شعر و ادبیات
- طراحی وب
- جاوا اسکریپت
- ورزش
- گزارش آنلاین
- موسیقی
- رپ
- رپ فارسی
- متن ترانه
- انتقاد
- در هم
- طنز
- شعرای خودم
- بختیاری
- کوتاهنویسی
- فایرفاکس
- فضاسازی
- نژادپرستی
- اجتماع
- فرهنگ
- شخصی
- خوزستان
- اهواز
- اتفاقات
- آژاکس
- تحریم
- وب ۲.۰
- پوستهها
- جوانی
- افزونهها
- جام جهانی
- روزمره
- عکس
- آنسوی مرزها
- CSS
- خوراک
- Twitter
- هایکو
- فوتبال
- کاریکلماتور
- نرمافزار آزاد
بایگانی
خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه و دریافت مطالب وبلاگ٬ ایمیل خود را وارد کنید.


۱۰ نظر
راه فرعی هم نیست؟
اتفاقا" راه زیاده ولی کجاست همراه وفادار.؟
راهی باید ساخت
باید به فکر اهلی کردن باشید... و اهلی شدن آدمها!
ره تاريك با پاهاي من پيكار دارد
به هر دم راه را با آب آلوده
به سنگ آكنده ودشوار دارد
به چشم پا ولي من راه خود را مي سپارم.
جهان تا جنبشي دارد رود هر كس به راه خود
عقاب پير هم غرق است و مست اندر نگاه خود.
ديگر جا نيست
قلبت پر از اندوه است
آسمانهاي تو آبي رنگي گرمايش را از دست داده است
زير آسماني بي رنگ و بي جلا زندگي مي كني
بر زمين تو باران چهره ي عشقهايت را پر آبله مي كند
پرندگانت همه مرده اند
در صحرايي بي سايه وبي پرنده زندگي مي كني
آنجا كه هر گياه در انتظار سرود مرغي خاكستر مي شود
ديگر جا نيست
قلبت پر از اندوه است
خدايان همه آسمانهايت بر خاك
افتاده اند
چون كودكي
بي پناه و تنها مانده اي
از وحشت مي خندي
و غروري كودن از گريستن پرهيزت مي دهد
اينست انساني كه از خود ساخته اي
از انساني كه من دوست مي داشتم
دوست ميدارم
دوشادوش زندگي
در همه نبردها جتگيده بودي
نفرين خدايان در تو كارگر نبود
و اكنون ناتوان و سرد
مرا در برابر تنهايي
به زانو درآوردي
آيا تو جلوه ي روشني از تقدير مصنوع انسانهاي قرن مايي ؟؟؟؟؟؟
ديگر جا نيست
قلبت پر از اندوه است
مي ترسي-به تو بگويم-تو از زندگي مي ترسي
از مرگ بيش از زندگي
از عشق بيش از هر دو ميترسي!
به تاريكي نگاه ميكني
از وحشت مي لرزي
و مرا در كنار خود
از ياد مي بري .
راه ! چاه !
به درک!
اینهمه راه و اینهمه همراه... به کجا شدند؟ شتابان و خرامان...
به درک!
راه رو بساز همراه پیدا میشه
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی ؟ ره ز که پرسی ؟ چه کنی ؟ چون باشی؟