□ کسی توی زندهگیت هست؟
■ نه٬ توی زندهگیم نه٬ اما…
□ اما چی؟
■ اما توی ذهنم آره
هیچی نگفت
نمیدونم چرا
شاید اگه میپرسید «کی؟»
نمیتونستم توی چشاش نگاه کنم و بگم: تو!
□ کسی توی زندهگیت هست؟
■ نه٬ توی زندهگیم نه٬ اما…
□ اما چی؟
■ اما توی ذهنم آره
هیچی نگفت
نمیدونم چرا
شاید اگه میپرسید «کی؟»
نمیتونستم توی چشاش نگاه کنم و بگم: تو!
برای عضویت در خبرنامه و دریافت مطالب وبلاگ٬ ایمیل خود را وارد کنید.
۱۲ نظر
مثل همیشه خدا بود!
چه اهميتي داره ؟!؟!
سخت ترین چیز این است که هرگز نتوانی آن کلمه ی آخر را بگویی و بماند و برود و بسوزی و دم بر نیاوری نه؟
كسي هست؟
ما سر زديم!!
همش همینه. توی چشماش نگاه می کنی؛ بی قدرتی که بگویی تو
سالها که می گذرد؛ وقتی "تویی" نیست ؛ به چشمان بسته ات می گویی ...
بعد که می رود، بی آنکه بپرسد «کی؟»... نگاه می کنم به رفتنش، رفتنی که مرا نیز با خودش می برد... نمی گویم کاش می پرسید... حتی آرزو هم نمی کنم، چشهمایش اگر مواج تر شوند، دیگر حکما غرق می شوم...
.
.
.
.
من سال ها سال است که آرزو دارم غرق شوم.
"من" غرق شوم، نه او مرا غرق کند... "من" .
حرف های نگفته ...
اگه اینقدری جرات نداره حرف دلش رو بزنه ، لیاقتش رو هم نداره . آدم باید حاضر باشه برای چیزهایی که میخاد هزینه اشون رو بپردازه .
حس سختی هست . واقعا تا کسی نکشیده باشه نمی فهمه .
از دست رفت ...
بدیش اینه که هیچ وقت نخواد باور کنه که اون خودشه که تو ذهن و زندگی و لحظه لحظه هست، یا نخواد بدونه...
گاهی وقتا نگفتن بهتر از گفتنه
مثلا" من که گفتم و فهمید چی شد؟!
واقعا زيبا بود :)
كسي كه عرضه ي گفتن نداره همون بهتر كه نگه