امروز ۱۴ مرداد روز مرگ حسین پناهی (ره)٬ یکی از شعرای محبوب منه٬ مردی که خودش گفته بود بعد از مرگش همه اونو میشناسن. شاید اگر حسین پناهی نبود٬ این کوتاهنویسیهای من هم هرگز بهوجود نمیاومدن. یکی از شعرهاشو که خیلی دوس دارم میذارم تا با هم لذت ببریم از کلام این مردهی دوستداشتنی:
بیراهه رفته بودم
آن شب!
دستم را گرفته بود و میکشید
زین پس
همهی عمر را
بیراهه خواهم رفت!
برچسبها14 mordad, 14 مرداد, من و نازی, مرگ, نمیدانمها, نمیدانم ها, نامه هایی به آنا, نامههایی بهآنا, نازی, چشم چپ سگ, کابوسهای روسی, کتاب, ۱۴ مرداد, پناهی, افلاطون کنار بخاری, امرداد, به وقت گرینویچ, بهوقت گرینویچ, بیراهه, با ستاره ها, با ستارهها, تل, تحل, حسین, حسین پناهی, دیوانه, دیوانگی, دست, سلام خداحافظ, سلام٬ خداحافظ, سیگار, سالهاست که مردهام, سالهاست که مرده ام, شاعر, شعر, شعر نو, شعر کوتاه, عمر
۱ بازتاب
۸ نظر
دم به کله می کوبد
و شقیقه اش به دو شقه می شود
بی آنکه بداند
حلقه ی آتش را خواب دیده است
عقرب عاشق.
وقتی نگاهت درگیر یه نگاهه دیگه می شه ... درواقع اون احساس تو رو درگیر می کنه... احساسی که تو مردمک چشم - روی خط پر رنگ دور چشم و ... وجود داره ... آره! دقیقا همونیه که گفتی...
.
.
.
.
من حسین پناهی رو نمیشناسم زیاد - حتی بعد از مرگش!
.
.
.
.
بی راهه ها شده اند دلیل خوبی برای لمس آن چه که زیر پوست تو همه ی وجودم را می لرزاند...
.
.
.
.
مرسی از حضور.
آره - قبول دارم.
درود دوست عزیز
خسته نباشید
ا÷ زیبا و دلنشینی بود از حسین پناهی که واقعا زیبا و با مفهومه من خیلی دوستش دارم
خوشحال میشم به من هم سر بزنی
تا دوباره
شاد زی
بدرود
چه عجب یکی این بزرگ مردوِ شاعر خطاب کرد . این الاغای طرف ِ ما که همه حرف می زنن پشتش . حتی همین الان .
man mikham bargardam be koodaki
بیراهه رفته بودم
آن شب!
دستم را گرفته بود و میکشید
زین پس
همهی عمر را
بیراهه خواهم رفت!
روحش شاد.
منظومه ها
پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران ایه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر من
واقعا فکر کن که چه هولنک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس رابر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن خال با روح ماست
اميدوارم بر سر خوان مستي عشق و دوست داشتن مهمان باشد .
روحش شاد!