زندگی هم بر ضعیفان تهمتیست، ما یک عمر مرگ خویشتن را زیستیم!
پینوشت: هنوز هم از پایان میترسم.
برای عضویت در خبرنامه و دریافت مطالب وبلاگ٬ ایمیل خود را وارد کنید.
۹ نظر
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم ...
له ام كردي با اين
قاصد روزا ن ابري داروگ
كي مي رسد باران؟
ای بینوا بمیر که فقر تو تنها گناه توست ...
چرا غمگین؟!!
بابا بی خیال ( همیشه سر این جور کلمه ها می مونم . خدا کنه که بیخیال نباشه و همون بی خیال باشه :D ) . حداقل کوتاه نویسی رو ادامه بده
سلام ... مگر اراده خود بدست خود بگیریم ....
dorood bar bigonah
zendegi ba talkh va shirinash migozarad
pass chon migozarad ghami nist
payande kure bakhtiare
باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم
من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست
نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران، سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست
نمی فهمم
کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش، آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم
نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم
یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود
نمی دانم
کجــــای این لجـــــن زیباست
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند
که این عدل زمینی ، عدل کم دارد
.....
۱: از زندگي سيرم اما هنوز از پايان مي ترسم
۲: سكوت ...
۳: پايان
راستي علي كوچيكه به جاي كلمه تهمت با كلمه فريب موافق ترم ...