بچه شهرستانی

پنجشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۴ @ ۱۳:۱۹

اومده بودم تهران، یعنی واسه نمایشگاه مجبور شدم بیام وگرنه دلم که درد نمی‌کنه الکی خرج بزارم رو دستم، راستشو بخواین واسه اولین بارم بود که اومدم تهران و از این به بعد هم سعی می‌کنم دیگه نیام مگر اینکه سفر کاری پیش بیاد.
از راه‌آهن که زدیم بیرون با یه کوله‌پشتی ۱۵ کیلویی داشتم به‌زور راه می‌رفتم که یه راننده تاکسیه گفت: بچه شهرستانی کجا می‌ری ؟، گفتم: سه‌راه جمهوری، گفت: پس برو مزاحم نشو !! گفتم: ممنون :)
رفتم اون‌ور میدون سوار اتوبوس شدم، اتوبوس خیلی شلوغ بود، یکی از برادران آذری هم کنارم نشسته بود یه‌دفه شروع کرد به ترکی صحبت کردن، بش گفتم بابا من ترک نیستم بخدا، نمی‌فهمم چی میگی، گفت: بچه کجایی ؟ گفتم: اهواز، گفت: آها پس عربی !!! گفتم: نه بابا اهوازیا که همه عرب نیستن، اما اون باز اصرار می‌کرد، گفتم: خب اگه اینقدر برات مهمه که من بگم عربم، باشه، من عربم، ولم کن دیگه ! این مصیبت رو که رد کردیم رسیدیم همون سه‌راه جمهوری و رفتیم سر منزل مقصود، یه چن ساعتی استراحت کردیم و زدیم بیرون به قصد نمایشگاه، رفتیم چارراه ولی‌عصر تا بریم میدون انقلاب، یه تاکسیه ایستاده بود بش گفتم میدون انقلاب گفت بیا بالا، تا سوار شدم گفت: دیگه نمی‌گی میدون انقلاب ها !!، گفتم: پس چی بگم ؟ گفت: میدون ۲۴ اسفند، گفتم: خب حالا چه فرقی به حال شما می‌کنه ؟ گفت: دیگه به تو ربطی نداره، گفتم: ممنون از این همه مهمان‌نوازی و لطافت طبع !
چقد شلوغ بود این مسیر همش هم ترافیک بود منم که اصلن حوصله‌ی ترافیک و شلوغی رو ندارم دیگه اعصابم داشت می‌ریخت به هم، پشت یکی از چراغ قرمزا پیاده شدم و با پای پیاده در شهر غریب حرکت کردم به سمت میدون انقلاب، از دم در اون ۵۰ تومنی خرکیه هم رد شدم که ناخودآگاه یاد ۱۸ تیر افتادم، خلاصه اینکه رفتم میدون و دیدم یه بابایی داره خودشو جر میده “نمایشگاه ۱ نفر، نمایشگاه ۱ نفر” گفتم آقا بیا بریم، گفت: برو تو ماشین بشین تا منم یه کاری دارم انجامش میدم و میام تو هم یه نوار گوش کن و بعدش با دست اشاره کرد به یه پیکان قرمز که ۲۰ متر جلوتر پارک شده بود، البته اینقدر ماشین جلوش پارک شده بود توی ماشین اصلن معلوم نبود، منم با خیال اینکه مسافرا دیگه تکمیلن و یارو میاد که بریم نمایشگاه رفتم تا رسیدم به ماشین، یه نگاهی کردم تو ماشین دیدم فقط یه نفر تو ماشین نشسته، منم رفتم نشستم و به بغل دستیم گفتم این یارو که میگفت “نمایشگاه ۱ نفر” پس چرا تکمیل نیست ماشین ؟ گفت بابا اینا ** زیاد میگن تو به حرفشون توجه نکن، فکر کنم یارو منظورش از “نمایشگاه یه نفر” این بوده که یه نفر بیشتر مسافر ندارم یا تو یه نفر هم برو سوار شو یا یه چیزی تو همین مایه‌ها، آرمان میگفت تهرانیا گرگن من باور نمی‌کردم !
با هزار خون دل خوردن بلخره ماشین پر شد و یارو اومد که حرکت کنه دیدیم ماشین روشن نمی‌شه، آقا پیاده شو و هل بده تا ماشین روشن شه، خلاصه با هزار بدبختی این لگن روشن شد و حرکت کرد، یه نوار استاد جواد هم گذاشته بود و کلی باش فاز می‌گرفت “گفته بودم اگه برگردی می‌بینی، روی این پنجره‌ها اسم تو بوده”، همش تو اتوبان لایی می‌کشید خفن، طوری که من دوبار مرگو جلو چشام دیدم، دیگه این یارو دختره بغل دستیم گفت: آقا درست رانندگی کن، رانندهه زد کنار و برگشت به یارو گفت: “اگه من رانندم پس به‌تو‌چه، اگه به‌تو‌چه پس من رانندم !”، دختره بدبخت دیگه هیچی نگفت منم که از خنده روده‌بر شده بودم از حرف رانندهه، بعد از هزار بدبختی از این اتوبان‌های سربالاییه تهران رفتیم بالا و رسیدیم به نمایشگاه، یارو زیر یه پل پیاده‌مون کرد و گفت: آخرشه، منم بش گفتم: تو هم آخرشی ! یارو کلی حال کرد :))
گفتم: چقد میشه ؟ گفت: قابل نداره ۷۰۰ تومن ! گفتم: مردحسابی چه‌خبره ؟! گفت: داداش نرخش همینه، منم با اکراه ۷۰۰ تومن پول ناقابل رو دادم به یارو و راه افتادم دنبال بقیه‌ی جمعیت مشتاق کتاب‌خوان، رسیدیم به یه جایی دیدم ملت دارن مثل بز کوهی از یه کوهپایه بالا میرن، از یه نفر پرسیدم اینا چرا اینجوری میکنن ؟ گفت: میخوان برن نمایشگاه ! تازه دوزاریم افتاد خودمم باید بز کوهی بشم :) نوبت ما رسید الحق‌ول‌انصاف عینهو بز کوهی که ماده‌ش بالای کوه منتظرشه رفتم بالا تا رسیدم به در نمایشگاه، اولن که تموم اون سنگ‌فرش‌های منتهی به در نمایشگاه از کاغذ پوشیده شده بود، رفتم داخل، جمعیت موج می‌زد، خیلی از این محیط‌های شلوغ بدم میاد، خلاصه یکمی سردرگم این ور اونور رفتم تا یه باجه اطلاعات پیدا کردم و ازش یه نقشه گرفتم، همینطور راه افتادم سمت محل فروش کتابهای لاتین، ماشاالله جمعیت مشتاق هم با انواع و اقسام مدل‌های مختلف در اون مکان فرهنگی ظاهر شده بودن طوری که واسه یه لحظه نمایشگاه رو با Fashion TV اشتباه گرفتم، رسیدیم به غرفه‌های کتب خارجکی، ماشاالله چقد کتاب خارجی ولی حـیـف که eBook هـمـه‌شـو داشـتم و هـیچ‌کدومش به دردم نـمـی‌خـورد، خــلاصـه بـعـد از ایـنـکه یـه چـرخـی تـو غـرفـه‌هـای مـخـتـلـف زدم رسـیـدم به غـرفـه‌ی Wrox عـزیـز، الـبـتـه انـتـشـارات Wiley کـتـابای Wrox رو مـنـتـشـر مـیـکـنـه، رفـتـم بـه یـارو مـسـئـول غـرفـه‌ش گـفـتـم: ۵ Proffesionasl PHP دارین ؟، گفت: آره داریم ولی…، گفتم ولی چی ؟ گفت: بچه کجایی ؟، گفتم: اهواز، گفت: آخه بچه شهرستانی رو چه به کتاب خارجی، یه نگاه دانشمند اندر شتر بهش انداختم و بی‌خیال شدم و رفتم دیگه مطمئن شدم اینا حتمن از شهرستانی‌ها خاطره‌ی خیلی بدی دارن که اینجوری باهاشون چپ افتادن، به قول ناصر حتمن از انتهای روده از شهرستانی‌ها “خورده”ن ! وگرنه بی‌دلیل که این همه توهین بار آدم نمی‌کنن.
از سالن کتاب‌های لاتین گرخیدم (شکل عامیانه‌ی گریختم) و رفتم سمت ناشران عمومی و همینطوری یه نگاه سطحی کردیم غرفه‌ها رو و یه کتاب عین‌الله واسه یکی از دوستان گرفتم و یه‌کمی هم پائلو کویلو و یه‌ذره هم این غرفه‌ی لینوکس فارسی رو نگاه کردم و خدائیش عجب زبونی داشت یارو فروشندهه هی چرت و پرت بار مردم می‌کرد، نشسته بودن Suse 9.2 رو فارسی کرده بودن هی دروغ می‌بستن به نافش ! خلاصه زیاد حال نداد نمایشگاه، هرچی به مغز فندقیم فشار اوردم اسم غرفه‌ی احسان رو یادم نیومد هرچی هم چشمم دنبال کلیدفروشی کار کرد چیزی پیدا نکردم :(
تو صف ساندویچ که ایستاده بودم گوشیم زنگ خورد، یکی از دوستام بود از اهواز، گفت کجایی گفتم نمایشگاهم، یه کتاب سفارش داد تا براش بگیرم منم چشم گفتم و قطع کردم، یهو دیدم یکی از پشت‌سر هفلم داد و گفت برو جلو دیگه بچه شهرستانی ! برگشتم یه نگاه به یارو کردم دیدم با دو سه تا از دوستاشه اگه بخوام یه حالی بش بدم ممکنه دو سه برابرش بهم حال بدن گفتم مگه نمی‌بینی آدم ایستاده جلوم، گفت شما بچه شهرستانیا که این چیزا حالیتون نمیشه، گفتم همین که شما حالیتون میشه میخواین با هفل دادن کارتون راه بیفته کافیه، دیدم اون دخترایی که باش بودن شروع کردن به خندیدن یارو هم دیگه دید خیلی ضایع‌ست بمونه تو صف، بی‌خیال ساندویچ شد و رفت ! (در واقع خیلی شیک و تمیز ریدم بش تا خودش باشه دیگه اینطوری برخورد نکنه)
ساندویچ رو گرفتم و رفتم نشستم رو یه نیمکت و شروع کردم به لمبوندن ساندویچ، یه آقایی هم با لباس کردی کامل اومد اجازه گرفت و نشست کنارم، اونم ساندویچ تو دستش بود ولی خب ماشالله سه سوته ترتیبشو داد منه بدبخت هم دهنم سرویس شد تا خوردمش از بس نونش یخ بود ! وقتی تموم شد دیدم دوست کردم شروع کرد به صحبت کردن با اون لهجه‌ی قشنگ کردیش، گفت: منم توی صف بودم و دیدم چطوری بهت توهین کردن، گفتم: بابا مشکلی نیست عمل هرکسی نشون‌دهنده‌ی تفکرشه، از اون پسر هم من چیز بیشتری انتظار نداشتم :) گفت: بچه کجایی ؟، گفتم: اهواز، گفت: پس چرا سیاه نیستی ؟، گفتم بابا بخدا ما هم مثل بقیه‌ایم، همش تقصیر این صدا و سیماست که توی فیلماش خوزستانیا رو همه سیاه و با دشداشه (لباس عربا، همونی که مثل یه تی‌شرته اما تو سایز بزرگتر که تا نزدیک زمین هم میرسه، اکثرن هم سفیده رنگش) نشون میده ! گفت: آره والله منم به همون خاطر گفتم، ملت اطلاع درستی از آداب همدیگه ندارن هرکی هرچی دلش بخواد به‌خوردشون میده :( ، یکمی در مورد کردا باش صحبت کردم و بعدشم خداحافظی کردیم و رفتیم رد کار خودمون، خداوکیلی انسان‌تر از کردا من ندیدم تو زندگیم ! (اگه حوصله کنم خاطرات اون سفری که به سنندج داشتم رو می‌نویسم تا یه‌کمی بیشتر با خلق و خوی کرد آشنا بشین)
همون دو سه تا کتابی رو که خریده بودم گرفتم دستم و اومدم بیرون از نمایشگاه و با اتوبوس برگشتم میدون انقلاب و بعدشم چارراه ولی‌عصر و سه‌راه جمهوری، همونطور که داشتم می‌رفتم خونه دیدم وسط یه خیابون کلی مانع و حصار گذاشتن، دو تا از برادرای پاسدار هم مسلح ایستادن و به هیشکی هم اجازه‌ی عبور و مرور با ماشین رو نمیدن، رفتم پرسیدم برادر جریان این حصار و اینا چیه ؟ گفت دفتر ارتباطات مردمیه، من که اصلن تو نخ این چیزا نبودم گفتم خوب یه دفتر که این همه حصار و نگهبان و اینا نمی‌خواد، یه‌دفه یارو گفت: “بچه شهرستانی هستی ؟” (با لحنی که مثلن بهت بگه بچه کـ*نی هستی ؟) گفتم: آره بچه اهوازم، گفت: اینجا دفتر مقام معظم رهبریه، گفتم: آها پس همینو بگو ! سلام برسونید خدمتشون؛ برادر هم کم نیورد و گفت علیکم و سلام ! منم راهمو کشیدم و رفتم.
خلاصه اینکه دو روز بعد هم دوباره رفتم نمایشگاه و کلی بچه شهرستانی شنیدم اما خب دیگه عادت کرده بودم.
خیلی هم از شلوغی بیش از حد تهران بدم اومد، ترافیک خیلی گندی داشت، بعدشم این چرا همش سربالایی بود ؟ دهنم سرویس شد از بس سربالایی گز کردم ! ولی خدائیش این اتوبوسای خیابون ولی‌عصر خیلی فاز میدن، یارو با سرعت ۱۳۰ کیلومتر گاز میده وسط شهر، اصلن هم عین خیالش نیست ممکنه بچه‌ای چیزی بپره وسط خیابون !
ای دوستان تهرانی هوشیار باشید که بچه شهرستانی‌ها چیزی از شما کم ندارند پس در افکار خود تجدیدنظر کنید !

پی‌نوشت : خب مثل اینکه ملت بد برداشت کردن، اول راجبه اون یارو دم راه‌آهن از روی کوله‌پشتیم فهمید تهرانی نیستم، اون یارو کتاب‌فروشه هم از روی سررسیدی که دستم بود، چون اسم یه شرکت اهوازی روش بود، یارو تو صف هم چون با دوستم با لهجه‌ی جنوبی صحبت کردم فهمید تهرانی نیستم، اون برادر هم چون دید خیلی سوالم تابلوئه فهمید، والا عکسمو که بزارم اینجا می‌بینین زیاد هم تابلو نیستم !
بعدشم اگه من با یارو دعوا می‌کردم که هیچ فرقی باهاش نداشتم بلخره یه فرقی بین من و اون باید باشه یا نه ؟
در ضمن من نگفتم همه‌ی تهرونیا اینجورین، این همه رفقای بلاگر دارم که خیلی هم انسانن، ولی قبول کنین این تفکر که شهرستانیا با تهرانیا خیلی فرق دارن خیلی همه‌گیر شده !


 

مورچه ، من تمام می‌شوم

شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۴ @ ۲۳:۵۰
  • میخوریم به سلامتی مورچه ، نه واسه اینکه از دیوار راست بالا میره ،‌واسه اینکه تک‌خوری تو مرامش نیست !
  • طبق تحقیقات من اساس کومونیسم از زندگی مورچه‌ها سرچشمه گرفته است !
  • بعضیا میگن “دوست نداریم برای کسی تموم بشیم !” ؛ اما من دوست دارم خیلی زود تموم بشم تا افراده بیشتری از همنشینی با من لذت ببرن و چه بهتر که واسه اونا هم زودتر تموم بشم… چون اون که منو تموم شده فرض میکنه به نقطه‌ای رسیده که افکارم رو درک نمیکنه پس بهتره منو ترک کنه تا من فرد دیگه‌ای رو امتحان کنم شاید هم‌صحبت رویاهامو پیدا کنم… آرزو بر جوانان عیب نیست !!!
  • راستی بازی فولاد - استقلال اهواز چرا برگزار نشد ؟ ;) (به گفته‌ی تلویزیون اهواز که آرامه آرام بود پس چرا بازی رو برگزار نکردین ؟!!!)
  • من هم معتقدم بستن کامنت‌ها برای همه‌ی پست‌ها کاری کاملن غیر وبلاگی محسوب میشه (که از ناصرخان بعید بود همچین کاری) ، تا اونجا که من میدونم این WX-Blog سیستم خیلی خفیه ! (چون توی ساختنش از بعضی کدهای وردپرس الگو گرفته شده) و امکان کامنت‌های مدیریت شده رو داره ، یعنی فقط با تایید خود نویسنده کامنت نشون داده بشه (مثه هودر) که این عقلانی‌ترین راه به‌نظر میرسه :) فکر نمی‌کنم روزی نیم ساعت وقت گذاشتن برای خونه‌ای که آدم با هزار بدبختی ساختش خیلی زیاد باشه ! (فقط نیم ساعت !)
  • خداییش حال میکنین دموکراسی رو تو عراق ؟ یه کرد رییس‌جمهور کشوری که حدود سه چهارمش عربن و اکثرن هم شیعه ! نخست وزیر هم که شیعه و رییس مجلس هم سونی مذهب ! خداییش مثه شطرنجه ، کلی حال کردم.
  • [ یکی از رفقا نقل کرده که... ]
    - Hello ! How are you ?
    - Just fine , thanks , and you ?
    - چاکرتیم ، مخلصیم !
    - :o
  • تا وقتی میدونی سر کلاسم و نمیتونم جواب بدم هر ۱۰ دقیقه یه بار زنگ و Miss Call میزنی اما تا میام بیرون دیگه خبری نیست… تا روز بعد که دوباره میرم سر کلاس !
  • …دانشگاه… خونه… پای پنتیوم ۲… یه ذره از خزعبلاتی که توی ذهنم میگذره رو روی کاغذ بالا میارم… تخت‌خواب… فردا صبح زنگ موبایل… فحش خوار و مادر به سازنده‌ی موبایل به‌خاطر اینکه مجبورم بیدار بشم با زنگش… دانشگاه… خونه… پای پنتیوم ۲… این بود زندگی یک حیوان انسان‌نمای گناهکار !
  • گفتی از عشقم هذر نکن ، چه خوب کردم که کردم !
  • چرا من نمیتونم راک یا متال رو تحمل کنم ؟!
  • دوباره اهواز گرم شد و قطع شدن‌های مکرر برق هم شروع شد.. من نمیدونم این همه سد و کوفت و زهرمار تو خوزستان و سر راه این کارون بدبخت هست ،‌چرا هیچیش به ما نمیرسه ؟ چرا همش به آذربایجان و… صادر میشه ؟! مگه ما آدم نیستیم… آخه تا کی ؟
  • به نظر شما این آقا چند سالشه ؟
  • مصاحبه‌ی اسد با رضا شکراللهی «خوابگرد»
  • قطره‌چکان لحظات ، عمرم را به پای شمعدانی عشقت می‌چکاند ولی افسوس که نور بی‌صداقتی این شمعدانی را برای همیشه خشکانیده.
  • دوستان اگه منبعی چیزی در مورد رپ یا هیپ هاپ دارن که واقعن به‌درد می‌خوره لطفن معرفی کنن ، بیشتر جنبه‌ی تحقیقاتیش مدنظرمه ، خواهشمندم اگه میخواین چیزی معرفی کنین سایت wallpaper نباشه :)
  • ایی آرزو موند به دلفم که اینجا دو خط به لهجه‌ی جنوبیه خودفم بنویسفم ، حیف که وقتفشه ندارفم ، اما مو بیدی نیستفم که با ایی بادا بلرزفم ، آخرش مو باید حتمن حداقل یه پست کامل به لهجه‌ی خودفم بدفم ؛ حال میکنی وفلفک ؟ :)

Ee arezoo mond be delom ke inja do khat be lahjeye jonoobie khodom benevisom , heyf ke vaghteshe nadarom , ama mo bidi nistom ke ba ee bada belarzom , akharesh mo bayad hatman ye poste kamel be lahjeye khodom bedom ; hal mikoni volek ? :)


 

اینترنت بی اینترنت

دوشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۴ @ ۱۸:۱۷
  • خیلی جالبه… خیلی خیلی جالبه ! اینترنت اهواز کاملن قطع شده ! چه ISP چه ICP فرقی نداره ! چند روز اول فقط ISPها قطع شده بودن اما بعد از دو روز ICPها هم تعطیل شدن !!! الان هم فقط بعضی کافی‌نت‌ها به اینترنت وصلن که با اشتراک تهران وصل شدن و ساعتی ۳۰۰۰ تومن یا بیشتر میگیرن ! تف !!!
  • حتمن میگین پس تو چجوری داری اینجا مینویسی وقتی همه‌جا اینترنت قطع شده !؟ خب IQها منم با اکانت تهران کانکت شدم دیگه :) (خیلی احمقم ؟! میدونستم !)
  • تو این مدتی که چیزی ننوشتم نشستم خیلی فکر (؟!) کردم ، دیدم افکارم خیلی نژادپرستانست باید حتمن یه تجدیدنظری توشون بکنم ! اما هنوز هم با تجزیه شدنه خوزستان مخالفم… چون اگه اینجوریه باید کردستان ، ترکستان (آذربایجان) ، ترکنمستان ، بلوچستان ، لرستان ، بختیارستان (بختیاری‌ها !) و… هم جدا بشن و کشور ما بدتر از شوروی میترکه ! یه حکومت درست حسابی با دادن حقوق دموکراتیک این قومیت‌ها میتونه اونا رو کلی راضی کنه از اینکه زیر پرچم اون حکومت زندگی میکنن :)
  • دوست ندارم اونقدر بهم فکر کنی که صدای خرد شدن دنده‌هام رو زیر چرخ‌دنده‌ی افکارت بشنوم ، بس کن !
  • حدود ۷ ، ۸ ساعت سرور اینجا گـ*زپیچ شده بود و سایت در دسترس نبود که با ساپورت باحال یکی از بچه‌ها به خیر و خوشی رفع شد مشکلش :) (پیش میاد دیگه)
  • هیچ کس لیاقت اشک‌های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی‌شود ! «گابریل گارسیا مارکز»
  • فکر آزارت ، آزارم میده !
  • اسد خیلی وقته شروع کرده به مصاحبه کردن با بروبچه‌های بلاگر که خیلی جالبه :) مصاحبه با : عبدالقادر بلوچ «بلوچ» ، ف.م.سخن ۱ ۲ ۳ «ف.م.سخن» ، ناصر خالدیان «نقطه ته خط» ، مسعود برجیان «پیام ایرانیان» ، پرستو دوکوهی «زن‌نوشت» ، فرناز سیفی «امشاسپندان» ؛ اگه کامنتای مصاحبه با پرستو و فرناز رو بخونید با تمام وجود این پست روزبه رو درک میکنین !
  • لامصب یه سری نظامی اومدن اهواز (که میگن از بچه‌های سپاه قدس هستن) همه هیکلا XL همینجوری که نگاش میکنی پشمات میریزه از ترس ، چه برسه بخوای باهاش کل‌کل و دعوا هم بکنی که دیگه هیچ… من یه شب طرفای ساعت ۱۱ که داشتم میرفتم بیمارستان سینا تو جاده‌ی کوت‌عبدالله اینا رو دیدم ، گرخیدم !!!
  • حالا هی من میگم از وردپرس استفاده کنین ، هی شما میگین : خب این که فارسی نشده… قالب فارسی براش نیومده و از این حرفا ، اینم پارسی شدش ! ببینم دیگه چه بهونه‌ای میخواین بیارین ، اینم یکی از تواب که از ام‌تی (لعنت‌الله) به وردپرس (ع) گرویده ! زحمت پارسی کردنشو علی ستاری عزیز کشیده :)
  • به استاد معادلات دیفرانسیل ربطی نداره که من چرا تو انتخابات شرکت نمیکنم !! مردک میاد میگه : تو چرا شرکت نمیکنی ؟! ممکنه مهرهای توی شناسنامتون روی نمره‌ی پایان ترمتون تاثیر داشته باشه ؛ خب داشته باشه به بیضه‌ام (خیلی مودبانه سعی کردم بگم به تـ*مم)
  • تو تاکسی داشتم میرفتم مرکز شهر ، راننده شروع کرد به صحبت کردن در مورد عربا (با لهجه‌ی غلیظظظ عربی) یه دفعه جو گرفتش شروع کرد به داد زدن و اینا رسیدیم سر پل کیانپارس-عامری دیدم دست کرد زیر صندلیش یه کلت در اورد ، گفت : من اگه پام بیفته همه رو می‌کشم ! بعدش کلت اورد جلوی صورتم رو به بیرون و از تو پنجره‌ی سمت من یه شلیک هم به بیرون کرد !!! البته کسی نبود روی پل اون طرفا که چیزیش بشه ، منو میگی چیزام افتاده بودن کف پام ! گفتم آقا ممنون پیاده میشم ، همون وسط پل دویدم رفتم تو باند مخالف و داد زدم دربست !

 

نوشته‌های این بلاگ کپی‌راست داره!

در جستجوی مرزهای انسانیت

درباره‌ی خودم

مباحث مورد علاقه‌م بیشتر تو مایه‌های جامعه‌شناسی٬ قوم‌شناسی و فرهنگ ملل هستن٬ اصلاح‌طلب مستقل هستم و تا ابد دانش‌جو.
و در مورد اینکه چرا اسم گناهکار رو انتخاب کردم هم اینجا نوشتم که چرا گناهکار؟
پست الکترونیکم: gonahkarblog ات جیمیل

جستجو


بایگانی

خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه و دریافت مطالب وبلاگ٬ ایمیل خود را وارد کنید.